{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۲۰

درو بستم رفتم سراغ کمدم
جعبه ی خاطراتمو بیرون اوردم گذاشتم روی تخت درشو باز کردم عکسامونو در اوردم
با دیدنش به جای حس دلتنگی حس نفرت وجودمو پر کرد همینجوری داشتم اشکام میریخت
اشکام از سادگیه خودم بود
انقدر گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد
تو خواب بودم دیدم یکی داره اسممو صدا میکنه
*:ریحانه ریحانه ریحانه پاشو
عه اینکه صدای رزاست
من:بله
رزا:دوباره عکسارو اوردی وسط
باز شروع کرد منم بی حوصله بودم
من:چکارم داشتی؟
رزا:پاشو دانشگاهت دیر شد
من:نمیام تو هم گیر نده و برو
بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون‌
منم سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد
نشستم روی تخت عکسامو جمع کردم گذاشتم تو جعبه گذاشتم تو کمد
رفتم حموم تا از این حالت در بیام
از حموم که اومدم بیرون
سریع لباسامو تنم کردم رفتم پایین دیدم مامان ریما و بابا علی اومدن دوییدم رفتم بغلشون
من:سلام کی اومدین
بابا علی:سلام دخترک نازم امروز صبح
خودمو لوس کردم براشون
من:دلم براتون خیلی تنگ شده بود
مامان ریما خنده ی ریزی کرد
مامان ریما:نمیخواد زبون بریزی بیا صبحونتو بخور
رفتم پشت میز نشستم صبحونمو خوردم
از بیکاری حوصلم پوکیده بود
عه راستی فردا میریم شمال
برم ساکمو ببندم
لباسامو همرو گذاشتم توی ساک
به ساعت نگاه کردم
مامان ریما گفت بچه ها بدون ماشین رفتن
با خودم فکر کردم برم دنبالشون؟
اره کار خوبیه
سریع لباسامو پوشیدمو رفتم پایین
من:مامان و بابا من رفتم دنبال خواهرام
مامان:باشه دخترم
سریع رفتم سوار ماشین شدمو راه افتادم
وقتی رسیدم دیدم هنوز نیومدن برای همین تو ماشین نشستم
۱۰مین بعد دیدم با پسرا اومدن
برای حرص دادن ارمیا از ماشین پیاده شدم
من:سلام
همشون برگشتن سمتم
رها و رزا لبخند زدن بهم
ارمیا با تعجب نگام میکرد بهش محل ندادم
من:بیاین اومدم دنبالتون بریم
اراد:امروز چرا نیومدی دیشبم زود رفتی؟
من:حالم بد شد
یه نگاه به ارمیا کردم که با پشیمونی نگام میکرد
بدون توجه بهش رفتم طرف ماشین سوار شدیم‌
به سمت خونه حرکت کردیم
تو راه اهنگ گوش میدادیمو میرقصیدیم
مثل دیوونه ها شده بودیم
رسیدیم خونه رفتیم بالا
من:منکه ساکمو جمع کردم
رها:وای چه حالی داری تو
من:دیگ دیگ
~~~ارمیا~~~
اگه وای میستاد بهش توضیح میدادم
ای خدا اگه رویال نمیومد مجبور نبودم
بب*و*سمش
دستبندشو تو دستم گرفتم
دیشب تیکه هاشو برداشتم درستش کردم
ناراحتیتو از دلت در میارم اگه بزاره
با ناراحتی ساکمو جمع کردم دستبندشم گذاشتم تو ساک
ولی خیلی دختره شیرینیه
باید از دلش در بیارم چجوری خدا میدونه‌
دختر سر سختیه
رفتم پایین میز شام حاضر بود
نشستم بی میل غذا خوردم
بعد غذا رفتم بالا
اراد:راستی ارسامو داداشاشم میاد با خواهرشون
دیدگاه ها (۲)

رمان دخترای شیطون پارت_۲۱من:اونا چرا میخوان بیان خیلی از خوا...

رمان دخترای شیطون پارت_۲۲~~~ارمان~~~خداروشکر رویال باهامون ن...

رمان دخترای شیطونپارت _۱۹انگار فهمیده بود ترسیدمارمیا:نترس م...

رمان دخترای شیطون پارت_۱۸رسیدم به ریحانه چرا به ریحانه نگاه ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part82من:ایی دهن لق پس گفت باهم تو رابطه هستی...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

ملکه آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

رمان

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀*رزا*با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط