سرعتش را بیشتر میکند و برخلاف دقایقی پیش جدی میپرسد
"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟹𝟺"
سرعتش را بیشتر میکند و برخلاف دقایقی پیش جدی میپرسد :
لیام ــــ میدونه چه نسبتی باهام داری ؟
ــــ نیاز نیست بدونه
لیام ــــ میخوای اینجوری حرصش بدی ؟
ــــ اون دیگه خودشم برام مهم نیست که احساساتش مهم باشه
لیام ــــ خودتم به این حرفی که زدی باور نداری ا.ت
حق با او بود
خودم هم به اینکه او را کنار گذاشتهام باور نداشتم
خودم هم نمیتوانستم قبول کنم که در قلبم جایی ندارد
بلاخره 𝟷𝟶 دقیقه مانده به وقت دادگاه از شر ترافیک خلاص میشویم
نگاهم به تابلوی بزرگ دادگاه میافتد و دلم میلرزد
نفس عمیقی میکشم و دستم را دور بازوی لیام حلقه میکنم و شانهبهشانهی یکدیگر وارد میشویم
در اولین لحظهی ورودم چشمم به تهیونگی میافتد که با ژست مغرورانهای به دیوار تکیه زده و منتظر ساعت گران قیمتش را چک میکند
سنگینی نگاهم را که حس میکند سرش را بالا میگیرد و برای پیدا کردنمان چشم میچرخاند
نگاهش که به دستهایمان میخورد گرهای کور میان ابروهایش مینشیند
با قدمهایی بلند سمتمان میآید و با چشمانی غرق در خون روبهرویمان میایستد
حال از نزدیک میتوانستم ببینمش
موهای همیشه مرتب و یکدستش حال بهم ریخته بود و از حد معمول بلندتر بود
اما با این حال باز هم بینقص به نظر میآید
نگاهش را که به چهرهام میدهد تازه میفهمم چقدر دلتنگش بودهام
تازه میفهمم که چقدر نبودش برایم سخت گذشته است
تهیونگ ــــ دادگاه شروع شده بیاید داخل
لحظهای از ترکیب صدای بم و مردانهاش با لحجهی غلیظ فرانسویاش نفسم بند میآید
سرش را به سمتم میچرخاند و عمیق به چشمانم مینگرد
دلتنگی را لحظهای در نگاهش میبینم اما سریع نگاهش را میدزدد و به سمت سالن قدم بر میدارد
پشت سرش قدم برمیداریم ، وارد میشویم و در جایگاههایمان قرار میگیریم
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟹𝟺"
سرعتش را بیشتر میکند و برخلاف دقایقی پیش جدی میپرسد :
لیام ــــ میدونه چه نسبتی باهام داری ؟
ــــ نیاز نیست بدونه
لیام ــــ میخوای اینجوری حرصش بدی ؟
ــــ اون دیگه خودشم برام مهم نیست که احساساتش مهم باشه
لیام ــــ خودتم به این حرفی که زدی باور نداری ا.ت
حق با او بود
خودم هم به اینکه او را کنار گذاشتهام باور نداشتم
خودم هم نمیتوانستم قبول کنم که در قلبم جایی ندارد
بلاخره 𝟷𝟶 دقیقه مانده به وقت دادگاه از شر ترافیک خلاص میشویم
نگاهم به تابلوی بزرگ دادگاه میافتد و دلم میلرزد
نفس عمیقی میکشم و دستم را دور بازوی لیام حلقه میکنم و شانهبهشانهی یکدیگر وارد میشویم
در اولین لحظهی ورودم چشمم به تهیونگی میافتد که با ژست مغرورانهای به دیوار تکیه زده و منتظر ساعت گران قیمتش را چک میکند
سنگینی نگاهم را که حس میکند سرش را بالا میگیرد و برای پیدا کردنمان چشم میچرخاند
نگاهش که به دستهایمان میخورد گرهای کور میان ابروهایش مینشیند
با قدمهایی بلند سمتمان میآید و با چشمانی غرق در خون روبهرویمان میایستد
حال از نزدیک میتوانستم ببینمش
موهای همیشه مرتب و یکدستش حال بهم ریخته بود و از حد معمول بلندتر بود
اما با این حال باز هم بینقص به نظر میآید
نگاهش را که به چهرهام میدهد تازه میفهمم چقدر دلتنگش بودهام
تازه میفهمم که چقدر نبودش برایم سخت گذشته است
تهیونگ ــــ دادگاه شروع شده بیاید داخل
لحظهای از ترکیب صدای بم و مردانهاش با لحجهی غلیظ فرانسویاش نفسم بند میآید
سرش را به سمتم میچرخاند و عمیق به چشمانم مینگرد
دلتنگی را لحظهای در نگاهش میبینم اما سریع نگاهش را میدزدد و به سمت سالن قدم بر میدارد
پشت سرش قدم برمیداریم ، وارد میشویم و در جایگاههایمان قرار میگیریم
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
- ۴.۷k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط