تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۱۲
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۱۲
دینا با اون لباس های کیوت اش از بغل جیمین بلند شد و رفت سمته یونگی
دینا : عمو میسه من بلم پیسه خانم معلم
یونگی دینا رو از رویه زمین بلند کرد و سمته پله ها رفت
یونگی : الان میبرمت پیشه خانم معلمت
از پله ها بالا رفت و به اتاق ات رسید تقی آرامی به در و پنجره اتاق شدن ات که خواب بود با صدای در چشم هایش را باز کرد با دیدن دینا که تویه بغلش یونگیه سریع رویه تخت نشستند دفعه پلک زد یونگی آمد پیشش و دینا رو رویه تخت گذاشت خودش از اتاق بیرون رفت
دینا : خانم معلم
دینا به سمته ات رفت و دست های کوچیک اش را رویه گردنه ات حلقه کرد ات هم اون کوچولو رو بغل کرد
دینا با دست کوچیک اش موهای ات رو نوازش میکرد
دینا : خانم معلم خیلی دلم بلات تنگ سده
ات : منم دلم برات تنگ شده خانم خوشگله
دینا از بغل ات آمد بیرون دست های کوچیک اش را گذاشت رویه گونه های ات
دینا : چلا نالاحتی هستید نیومدید مهدکودک به جاتون یه معلم خیلی بد اخلاق اومده
ات : چیزی نیست فقط یکم مریضم
دینا : زود خوب سید قراره با بابایی من ازدواج کنید
ات کمی تعجب کرد
ات : تو از کجا میدونی
دینا : تو عمالت همه از این حلف میزنن خانم معلم دلسته
قلاله مامانی من بسید
ات با این حرف دینا که وقت مامانی چشم هایش پر از اشک شدن دینا رو در بغل اش گرفت و با بغض گفت
ات : آره درسته
دینا : پس دیگه میتونم بهتون بگم مامانی
ات : ار آره
خانم پارک نگاهی به ساعت اش کرد
م/ج : ما دیگه بریم واسه فردا شب آمده بشیم اما قبلش باید عروسم رو ببینم
م/ت: اون یکم حالش خوب نیست
جانگ هی : مادرم میخواد عروسش رو ببینه پس میبینه
جیمین : جانگ هی ..
م/ت: باشه دامادم اشکالی نداره بریم اتاقش
یونگی : مادر
م/ت: باشه پسرم اشکالی نداره
همه بلند شدن بجز جیمین و آقای پارک و آقای مین
یونگی اول بلند شد و رفت سمته اتاق ات
اون زود تر از بقیه به اتاق ات رفت همینکه وارده اتاق شد با دیدن چهره خوشحال ات لبخندی زد و رفت سمتش بعد از مدت ها خواهر اش را کمی خوشحال میدید با دینا داشت بازی میکرد
دینا : عمو جون اومدی بیا باهامون بازی کن
یونگی : باشه بعدن ات خانم پارک میخواد بیاد پیشت
ات چهره اش کمی در هم رفت و اخمی در ابرو هایش آمد
با لحن عصبی گفت
ات : میخواد حال خراب منو ببین و با پسرش بخنده
یونگی : باشه خواهری بهت حق میدم اما یکم فقط چند ثانیه
ات آهی از تحه دلش کشید و با صدای ناراحت گفت
ات : باشه
یهو سرش گیج رفت و حالش بهم خورد زود دستش را گذاشت رویه دهنش...
دینا با اون لباس های کیوت اش از بغل جیمین بلند شد و رفت سمته یونگی
دینا : عمو میسه من بلم پیسه خانم معلم
یونگی دینا رو از رویه زمین بلند کرد و سمته پله ها رفت
یونگی : الان میبرمت پیشه خانم معلمت
از پله ها بالا رفت و به اتاق ات رسید تقی آرامی به در و پنجره اتاق شدن ات که خواب بود با صدای در چشم هایش را باز کرد با دیدن دینا که تویه بغلش یونگیه سریع رویه تخت نشستند دفعه پلک زد یونگی آمد پیشش و دینا رو رویه تخت گذاشت خودش از اتاق بیرون رفت
دینا : خانم معلم
دینا به سمته ات رفت و دست های کوچیک اش را رویه گردنه ات حلقه کرد ات هم اون کوچولو رو بغل کرد
دینا با دست کوچیک اش موهای ات رو نوازش میکرد
دینا : خانم معلم خیلی دلم بلات تنگ سده
ات : منم دلم برات تنگ شده خانم خوشگله
دینا از بغل ات آمد بیرون دست های کوچیک اش را گذاشت رویه گونه های ات
دینا : چلا نالاحتی هستید نیومدید مهدکودک به جاتون یه معلم خیلی بد اخلاق اومده
ات : چیزی نیست فقط یکم مریضم
دینا : زود خوب سید قراره با بابایی من ازدواج کنید
ات کمی تعجب کرد
ات : تو از کجا میدونی
دینا : تو عمالت همه از این حلف میزنن خانم معلم دلسته
قلاله مامانی من بسید
ات با این حرف دینا که وقت مامانی چشم هایش پر از اشک شدن دینا رو در بغل اش گرفت و با بغض گفت
ات : آره درسته
دینا : پس دیگه میتونم بهتون بگم مامانی
ات : ار آره
خانم پارک نگاهی به ساعت اش کرد
م/ج : ما دیگه بریم واسه فردا شب آمده بشیم اما قبلش باید عروسم رو ببینم
م/ت: اون یکم حالش خوب نیست
جانگ هی : مادرم میخواد عروسش رو ببینه پس میبینه
جیمین : جانگ هی ..
م/ت: باشه دامادم اشکالی نداره بریم اتاقش
یونگی : مادر
م/ت: باشه پسرم اشکالی نداره
همه بلند شدن بجز جیمین و آقای پارک و آقای مین
یونگی اول بلند شد و رفت سمته اتاق ات
اون زود تر از بقیه به اتاق ات رفت همینکه وارده اتاق شد با دیدن چهره خوشحال ات لبخندی زد و رفت سمتش بعد از مدت ها خواهر اش را کمی خوشحال میدید با دینا داشت بازی میکرد
دینا : عمو جون اومدی بیا باهامون بازی کن
یونگی : باشه بعدن ات خانم پارک میخواد بیاد پیشت
ات چهره اش کمی در هم رفت و اخمی در ابرو هایش آمد
با لحن عصبی گفت
ات : میخواد حال خراب منو ببین و با پسرش بخنده
یونگی : باشه خواهری بهت حق میدم اما یکم فقط چند ثانیه
ات آهی از تحه دلش کشید و با صدای ناراحت گفت
ات : باشه
یهو سرش گیج رفت و حالش بهم خورد زود دستش را گذاشت رویه دهنش...
- ۲۰.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط