{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشايی سر صحبت با من

هيچ کس نيست که تقسيم شود در اينجا
درد تنهايی و بی برگی و غربت با من

از خروشانی امواج نگاهت ديريست
باد نگشوده لبش را به حکايت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خيال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از اين شور غزل های شکوفا با تو
بعد از اين مرثيه و غربت و حسرت با من

گر چه کوچيدی از اين باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قيامت با من

جلیل صفربیگی
دیدگاه ها (۳)

از سر من باز کن موی پریشان خودت ریش و قیچی دست تو جان من و ج...

روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!تا بیفروزی چراغی در شب سنگین ...

مدتى هست رفته اى از يادپاک کردم حضورت از بنيادسال و ماه و زم...

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"به "گرفتــــــار رهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط