من آن بانوے"پاییزم"...
من آن بانوے"پاییزم"...
من از احساس لبریزم...
دمے با باد میرقصم...
گهے غمگین و تاریکم...
گهے بارانے ام، خیسم...
و گه گاهے به یاد عشق...
تمام غصه ها را برگ مےریزم...
نفسهایم اگر سرد است...
تمام برگ هایم گرم و تب دار است...
چو آتش رنگ هاے سرخ و نارنجے به تن دارم...
گهے یک قاب رویایے میان کوچه باغے ساکت و غمگین
گهے یک منظره در دستهاے آن خیابانے...
که نم دار از حضور خیس باران است...
نگو پاییز دلگیر است افسرده...
که در آن وصل و هجران هر دو زیبا است و رویایے...
منم بانوے "پاییزے"
من از احساس لبریزم...
دمے با باد میرقصم...
گهے غمگین و تاریکم...
گهے بارانے ام، خیسم...
و گه گاهے به یاد عشق...
تمام غصه ها را برگ مےریزم...
نفسهایم اگر سرد است...
تمام برگ هایم گرم و تب دار است...
چو آتش رنگ هاے سرخ و نارنجے به تن دارم...
گهے یک قاب رویایے میان کوچه باغے ساکت و غمگین
گهے یک منظره در دستهاے آن خیابانے...
که نم دار از حضور خیس باران است...
نگو پاییز دلگیر است افسرده...
که در آن وصل و هجران هر دو زیبا است و رویایے...
منم بانوے "پاییزے"
- ۶۵۱
- ۰۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط