{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 54・⁠]⁠ᕗ

به موقع برگشتم. خودمم دلم به برگشت نبود اما نمیتونستم اولین روز قرارم با دین بدقولی کنم که قرار رو بهم بزنه و جلوی خروجم رو 
بگیره. فردا صبح یه سبد پر ازهلوهای باغ قصر رو برداشتم و رفتم پیش جونگکوک. 
با دیدنم لبخند خیلی شادی زد و اومد جلو. سبد هلوها رو جلوش گرفتم و گفتم : بفرمایید جناب دکتر پیش کشی توسط یه بانوی مهربون و دوست داشتنی.. 
خندید و سبد رو با یه دست گرفت و با دست دیگه کمر منو گرفت و گفت : مرسی بانوی مهربون و دوست داشتنی این دکتر راضی به زحمتت نبود.. 
ریز خندیدم. به بوته های جلوی خونه اش نگاه کردم. 
-چی کاشتی؟ 
موهام رو نوازش کرد و گفت: سیب..دوست داری؟ 
دستامو به هم کوبیدم و با ذوق سر تکون دادم.
-امروز میبریم به جای قشنگ؟ 
جونگکوک : همین قصد رو داشتم.. 
و دستم رو گرفت. دوتایی توی جنگل اینور و اونور میرفتیم و چیزهای 
قشنگ رو نشونم میداد. منم با ذوق میخندیدم و دستش رو میکشیدم. 
کلی خندیدیم و برام الوی جنگی میچید و میداد دستم و میخوردم. 
وقتی برگشتیم نزدیک خونه اش ظهر بود و ازش جدا شدم. 
دیگه بهترین و لذت بخش ترین کارهام بودن با جونگکوک بود  
و وقتی پیشش نبودم فکر کردن بهش 

دین برام استاد گرفته بود تا بیشتر رقص و نقاشی و زبان یاد بگیرم. 
صبح با جولی روبروی استاد رقص بودیم. 
استاده په ديلاغ دراز قد کج بود که زبونش میزد و وقتی میرقصید چون قدش خیلی بلند بود واقعا مسخره میشد و من و جولی ریسه میرفتیم. 
از خنده سرخ شده بودیم. تا میتونستیم مسخره اش میکردیم. 
هی میگفت: بانوان..دسسسسسسست راسسسسسسست بالا.. 
که میگفت من پخ میزدم زیر خنده و اونم نگام میکرد و با تامنینه میگفت : بانوی من..لطفا دقت کنید..
منم در حالیکه جلوی ترکیدنم رو میگرفتم سر تکون میدادم  و بازم روز از نوروزی از نو 
تو کل مسیر رفتنم پیش جونگکوک ادای دیلاغ جان رو در میاورم و میخندیدم جونگکوک از دور دیدم و بهم لبخند زد. شنگول چرخ زدم و رفتم نزدیکش و لبش رو بوسیدم.  به چرخیدنم خندید و مهربون بوسیدم. 
-روز فرخنده تون بخیر جناب دکتر... 
با لبخند صورتم رو نوازش کرد وگفت : دیر کردی..
دستامو انداختم دور گردنش و چشمام رو چرخوندم و گفتم : دیلاغ جان داشت سعی میکرد رقصم رو بهبود ببخشه.. 
اخم باریکی کرد و گفت: دیلاغ جان؟؟ 
خندیدم و با کلی خنده و مسخره بازی قضیه رو براش گفتم وهی سهام رو میزدم و جونگکوکم‌ حسابی میخندید.  
دستام رو از دور گردنش باز کرد و گفت : که اینطور...رقص...
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 55・⁠]⁠ᕗبعد دستم رو سریع روی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 53・⁠]⁠ᕗخندیدم و سریع دویدم ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 52・⁠]⁠ᕗ  دین بعد روزها اومد ...

ادامه پارت 19نگاهم رو دنبال کرد و به گل رسید.  جونگکوک : باغ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 41・⁠]⁠ᕗکمی دیگه که رفتیم گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط