ادامه پارت 51
ادامه پارت 51
از داداش تکونی خوردم سریع و عصبی از کنارم رد شد و نگهبانا هم دنبالش. جولی سریع جلو اومد و بازوم رو گرفت و گفت : آخه کجا بودی؟ میدونی چی به سر ما اومد؟
بازوم رو گرفت و سمت اتاقم برد و دستور داد برام غذا بیارن.
با بغض به غذام زل زدم من نمیتونستم توی قصر زندانی بشم.
جونگکوک.. اون.. فردا حتما منتظرمه..
هیچی نتونستم بخورم و با بغض بدی تو تخت رفتم به امید اینکه دین فردا اروم بشه.
صبح که بیدار شدم فک کردم حرف دیشبش فقط از سر عصبانیت بوده ولی دوتا نگهبانی که سیخ جلوی در اتاقم وایستاده بودن و هرجا میرفتم باهام میومدن و اجازه نمیدادن از قصر بیرون برم بهم فهموند که دین کاملا جدیه ..مضطرب توی اتاقم اون روز رو گذروندم.
روز دوم بود. پراسترس وسط اتاق قدم میزدم و اشکم اروم سرازیر میشد.
دنبال پادشاه دین فرستادم ولی نیومد.
7 روز تمام توی این قصر لعنتی حبس بودم.میخواستم برم بیرون که دو تا نگهبان دین اجازه اش رو نمیدادن.
دلتنگی ندیدن جونگکوک داشت خفه ام میکرد.
خیلی کج و خلق و عصبی شده بود و مدام داد و بیداد و گریه راه مینداختم. اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم فقط میدونستم صدا و آغوش جونگکوک رو میخوام اینها تنها چیزایی بودن که میتونستن ارومم کنه
یعنی اونم این حس رو داره؟ انقدر نگرانمه؟ اینجوری برام بی قراره؟
خدایا این چه دردیه که تو وجودم پیچیده
چی داره به سرم میاد؟ من چنین آدمی نبودم نمیدونم این رفتارام چه معنی داره؟ اما چیزی که ازش مطمئنم اینکه ما هر دو با گذاشتن اسم دوستی روی رابطه مون فقد میخواهیم از چیزی که بین شکل گرفته فرار کنیم یه حس ..یه حس ناشناخته که هردو مون گرفتارش شدیم
از داداش تکونی خوردم سریع و عصبی از کنارم رد شد و نگهبانا هم دنبالش. جولی سریع جلو اومد و بازوم رو گرفت و گفت : آخه کجا بودی؟ میدونی چی به سر ما اومد؟
بازوم رو گرفت و سمت اتاقم برد و دستور داد برام غذا بیارن.
با بغض به غذام زل زدم من نمیتونستم توی قصر زندانی بشم.
جونگکوک.. اون.. فردا حتما منتظرمه..
هیچی نتونستم بخورم و با بغض بدی تو تخت رفتم به امید اینکه دین فردا اروم بشه.
صبح که بیدار شدم فک کردم حرف دیشبش فقط از سر عصبانیت بوده ولی دوتا نگهبانی که سیخ جلوی در اتاقم وایستاده بودن و هرجا میرفتم باهام میومدن و اجازه نمیدادن از قصر بیرون برم بهم فهموند که دین کاملا جدیه ..مضطرب توی اتاقم اون روز رو گذروندم.
روز دوم بود. پراسترس وسط اتاق قدم میزدم و اشکم اروم سرازیر میشد.
دنبال پادشاه دین فرستادم ولی نیومد.
7 روز تمام توی این قصر لعنتی حبس بودم.میخواستم برم بیرون که دو تا نگهبان دین اجازه اش رو نمیدادن.
دلتنگی ندیدن جونگکوک داشت خفه ام میکرد.
خیلی کج و خلق و عصبی شده بود و مدام داد و بیداد و گریه راه مینداختم. اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم فقط میدونستم صدا و آغوش جونگکوک رو میخوام اینها تنها چیزایی بودن که میتونستن ارومم کنه
یعنی اونم این حس رو داره؟ انقدر نگرانمه؟ اینجوری برام بی قراره؟
خدایا این چه دردیه که تو وجودم پیچیده
چی داره به سرم میاد؟ من چنین آدمی نبودم نمیدونم این رفتارام چه معنی داره؟ اما چیزی که ازش مطمئنم اینکه ما هر دو با گذاشتن اسم دوستی روی رابطه مون فقد میخواهیم از چیزی که بین شکل گرفته فرار کنیم یه حس ..یه حس ناشناخته که هردو مون گرفتارش شدیم
- ۱.۴k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط