3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت. ۱۸۲
جونگکوک: ای روزگار ای .. من فکر میکنم برای من زنگ زده ولی تو میگی جیمین کجاست ؟
هاری تند و دستپاچه گفت: نه اصلا من بخاطر تو زنک زدم نگرانت شدم
جونگکوک چشم هایش را ریز کرد سپس گنگ گفت
جونگکوک: باور میکنم
هاری : تو باور نمیکنی نکن اصلا مهم نیست نه .. کله روز تهیونگ اوپا به زنش پیام میده و حالش رو میپرسه تو الا برای من قیافه میگیری ؟
خشن گفت جونگکوک تند و با لحن مهربانی گفت
جونگکوک: هاری ببینـ..
هاری : گوشیم شارژ نداره
جونگکوک: نه اول گوش بده هاریـ...
با صدا بوق های بلندی گوشیش را از روی گوش اش برداشت محکم پاش را زد به صندلی ... اه بلندی گفت زنی را کنار ماشینش دید ولی توجه ای نکرد .... تهیونگ از در به سمت جونگکوک رفت سپس شوکه نگاهش کرد
ته یونگ: چته تو
جونگکوک: دهنتو ببند .. ساکت شو چون برام دردسر درست کردی ..
ته یونگ : روانی .. به سمت ماشین راهی شد ...
نگاه های پر از حسرت اش را روی زن حامله دوخت .. مگر زندگی سخت تر از اینم هم میشد بغض غریبی به گلوش چنگ زد مگر اینکه قلبش از سنگ میگوید همان گونه ای که جلو بقیه نشان میداد ولی نه سنگ بود که هم آب ...
آروم دستش را روی شکمش گذاشت و با عشق گفت
اون سوک : قراره بابایی باید .. نباید بخوابم مگه نه ... هوم ته کوچولو من
هاری با بغض بلند شد سپس به سمت بالکن هجوم برد دست هایش را روی نرده گذاشت پلک روی هم گذاشت.. سپس تند لبش را گزید .. نمیتونست اینگونه زندگی را ادامه بده شاید باز هم سمت خودکشی هجوم ببره .. با این وضعیت زندگیش ... سخت نفس میکشید سخت سر روی بالشت میگذاشت .. باز هم حقیقت تلخش ای به دیادش آمد .. اینکه بچه دار نمیشد ..
اون سوک : یوری خوابت میاد .. برو بخواب
یوری آروم سرش را روی بالشت گذاشت سپس دستش را زیر گونش جا داد
یوری : نه نمیخواهم منتظر میمیونم .. دلم از ظهر تا الان یجوری سور میزنه ..
دامن لباسش را پایین تر کشید سپس در افکارش فرو رفت ..
(✿)(✿)(✿)(✿)(✿)(✿)
جونگکوک: جیمین حالت خوبه ؟ انگار ..
جیمین جدی نگاهش کرد سپس کمربندش را باز نمود و آروم از ماشین پیاده سد
جیمین : خوبم ! .. تا کی میخواهی بپرسی خوبم یا نه .. فقد.. حس سرگیچه ای دارم
تهیونگ همراه نایلون مشکی به دستش با گام های آروم سمت جیمین چرخید باز هم با لحن مهربانی و محبت گفت... تهیونگ: .. کاش سرم ات تند میشد
جیمین : آح بس کنید .. دیگه خوبمـ...
جونگکوک نرم دستش را روی شانه جیمین گذاشت سپس اخم کردن و با حالت جدی گفت
جونگکوک: شما هم این صدا رو میشنوید
تهیونگ متعجب به اطراف در پارکینگ نگاه کرد ولی هیچ صدایی نشیند .. جیمین هم گنگ لبی را تر کرد سپس آروم گفت
جیمین : صدا چیه ؟ انگار...
پارت. ۱۸۲
جونگکوک: ای روزگار ای .. من فکر میکنم برای من زنگ زده ولی تو میگی جیمین کجاست ؟
هاری تند و دستپاچه گفت: نه اصلا من بخاطر تو زنک زدم نگرانت شدم
جونگکوک چشم هایش را ریز کرد سپس گنگ گفت
جونگکوک: باور میکنم
هاری : تو باور نمیکنی نکن اصلا مهم نیست نه .. کله روز تهیونگ اوپا به زنش پیام میده و حالش رو میپرسه تو الا برای من قیافه میگیری ؟
خشن گفت جونگکوک تند و با لحن مهربانی گفت
جونگکوک: هاری ببینـ..
هاری : گوشیم شارژ نداره
جونگکوک: نه اول گوش بده هاریـ...
با صدا بوق های بلندی گوشیش را از روی گوش اش برداشت محکم پاش را زد به صندلی ... اه بلندی گفت زنی را کنار ماشینش دید ولی توجه ای نکرد .... تهیونگ از در به سمت جونگکوک رفت سپس شوکه نگاهش کرد
ته یونگ: چته تو
جونگکوک: دهنتو ببند .. ساکت شو چون برام دردسر درست کردی ..
ته یونگ : روانی .. به سمت ماشین راهی شد ...
نگاه های پر از حسرت اش را روی زن حامله دوخت .. مگر زندگی سخت تر از اینم هم میشد بغض غریبی به گلوش چنگ زد مگر اینکه قلبش از سنگ میگوید همان گونه ای که جلو بقیه نشان میداد ولی نه سنگ بود که هم آب ...
آروم دستش را روی شکمش گذاشت و با عشق گفت
اون سوک : قراره بابایی باید .. نباید بخوابم مگه نه ... هوم ته کوچولو من
هاری با بغض بلند شد سپس به سمت بالکن هجوم برد دست هایش را روی نرده گذاشت پلک روی هم گذاشت.. سپس تند لبش را گزید .. نمیتونست اینگونه زندگی را ادامه بده شاید باز هم سمت خودکشی هجوم ببره .. با این وضعیت زندگیش ... سخت نفس میکشید سخت سر روی بالشت میگذاشت .. باز هم حقیقت تلخش ای به دیادش آمد .. اینکه بچه دار نمیشد ..
اون سوک : یوری خوابت میاد .. برو بخواب
یوری آروم سرش را روی بالشت گذاشت سپس دستش را زیر گونش جا داد
یوری : نه نمیخواهم منتظر میمیونم .. دلم از ظهر تا الان یجوری سور میزنه ..
دامن لباسش را پایین تر کشید سپس در افکارش فرو رفت ..
(✿)(✿)(✿)(✿)(✿)(✿)
جونگکوک: جیمین حالت خوبه ؟ انگار ..
جیمین جدی نگاهش کرد سپس کمربندش را باز نمود و آروم از ماشین پیاده سد
جیمین : خوبم ! .. تا کی میخواهی بپرسی خوبم یا نه .. فقد.. حس سرگیچه ای دارم
تهیونگ همراه نایلون مشکی به دستش با گام های آروم سمت جیمین چرخید باز هم با لحن مهربانی و محبت گفت... تهیونگ: .. کاش سرم ات تند میشد
جیمین : آح بس کنید .. دیگه خوبمـ...
جونگکوک نرم دستش را روی شانه جیمین گذاشت سپس اخم کردن و با حالت جدی گفت
جونگکوک: شما هم این صدا رو میشنوید
تهیونگ متعجب به اطراف در پارکینگ نگاه کرد ولی هیچ صدایی نشیند .. جیمین هم گنگ لبی را تر کرد سپس آروم گفت
جیمین : صدا چیه ؟ انگار...
- ۱۶.۵k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط