ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۴۶ (♡)
اشک تو چشمام جمع شد.
چرا اینطور پسم زد؟
مگه نگفت میخواد ترسم بریزم؟
پس
داغون و تند رفتم تو اتاقم
با درد بازومو بغل کردم که اشکم جاري شد..
اخ..اخ خداا...
سینه ام سنگین بود..
نفسم با درد بیرون و تو میشد.
تنم سرد بود..خیلی سرد..
اشك
چشمامو بستم و بعدیم هم اروم جاري شد...
میخواست..
خواستن رو توي چشماش میدیدم
پس چرا اونجور..
اروم و غمزده خودمو کشیدم توي تخت
صداي سرفه اش اومد.
دلم پر بود..خيلي پر...
اما خالی نمیشد..
نمیتونستم خالیش کنم.
یه درد درست توی قفسه سینه ام و توي قلبم..
سرفه زد..
سرفه هاش شدید شده بود.
نگرانش بودم.
اسپریش کجاست؟ زده و باز اینجور سرفه میزنه؟
نفس خيلي عميقي کشيد.
انگار بهتر شده بود.
اما.. بوی سیگار به مشامم رسید و باز سرفه.. اه.. لعنت به خودش و این سیگار مزخرف..
خشم
داشت جاي غمم رو میگرفت..
چرا انقدر این لامصب کثیف رو میکشه؟
چي ميبينه توش؟
عصبي کلافه بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
با سیگار توی دستش هنوز جلوی پنجره بود. با اخم و دندوناي قفل شده به هم با غیض رفتم سمتش و خشن و بي حرف با نفرت سیگار رو از دستش کشیدم و رو لبه پنجره له و خاموش کردم و زیر نگاه گنگ و متعجب و خیره اش که همینجور بي حرکت نگام میکرد تند برگشتم تو اتاقم و در رو کوبیدم و رفتم تو تخت که تلفن خونه زنگ خورد.
اه..
فقط همینو کم داشتیم.
کیه این وقت شب؟
انگار قصد نداشت جواب بده که رفت رو پیغام گیر
صداي شاد دختر جووني تو خونه پیچید:الوووو..خونه نيستي چشم
ترسناك؟
وا رفتم و لرزون نیم خیز شدم...
چي؟ این... کیه؟
صداش نااشنا بود برام
جیمین رو..چشم ترسناك صدا زد؟
خيلي شاد و به نظر صمیمی بود.
نفسم مقطع شد..
جیمین جواب داد و با صداي گرفته اي گفت:الو.. نرم خندید و گفت من که همین جا... تو کجاهایی؟
هه.. خندید
براي اون خنديد..
احساس خيلي خيلي بدي داشتم...
به زحمت دندونامو به هم فشار دادم.
(♡)پارت ۲۴۶ (♡)
اشک تو چشمام جمع شد.
چرا اینطور پسم زد؟
مگه نگفت میخواد ترسم بریزم؟
پس
داغون و تند رفتم تو اتاقم
با درد بازومو بغل کردم که اشکم جاري شد..
اخ..اخ خداا...
سینه ام سنگین بود..
نفسم با درد بیرون و تو میشد.
تنم سرد بود..خیلی سرد..
اشك
چشمامو بستم و بعدیم هم اروم جاري شد...
میخواست..
خواستن رو توي چشماش میدیدم
پس چرا اونجور..
اروم و غمزده خودمو کشیدم توي تخت
صداي سرفه اش اومد.
دلم پر بود..خيلي پر...
اما خالی نمیشد..
نمیتونستم خالیش کنم.
یه درد درست توی قفسه سینه ام و توي قلبم..
سرفه زد..
سرفه هاش شدید شده بود.
نگرانش بودم.
اسپریش کجاست؟ زده و باز اینجور سرفه میزنه؟
نفس خيلي عميقي کشيد.
انگار بهتر شده بود.
اما.. بوی سیگار به مشامم رسید و باز سرفه.. اه.. لعنت به خودش و این سیگار مزخرف..
خشم
داشت جاي غمم رو میگرفت..
چرا انقدر این لامصب کثیف رو میکشه؟
چي ميبينه توش؟
عصبي کلافه بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
با سیگار توی دستش هنوز جلوی پنجره بود. با اخم و دندوناي قفل شده به هم با غیض رفتم سمتش و خشن و بي حرف با نفرت سیگار رو از دستش کشیدم و رو لبه پنجره له و خاموش کردم و زیر نگاه گنگ و متعجب و خیره اش که همینجور بي حرکت نگام میکرد تند برگشتم تو اتاقم و در رو کوبیدم و رفتم تو تخت که تلفن خونه زنگ خورد.
اه..
فقط همینو کم داشتیم.
کیه این وقت شب؟
انگار قصد نداشت جواب بده که رفت رو پیغام گیر
صداي شاد دختر جووني تو خونه پیچید:الوووو..خونه نيستي چشم
ترسناك؟
وا رفتم و لرزون نیم خیز شدم...
چي؟ این... کیه؟
صداش نااشنا بود برام
جیمین رو..چشم ترسناك صدا زد؟
خيلي شاد و به نظر صمیمی بود.
نفسم مقطع شد..
جیمین جواب داد و با صداي گرفته اي گفت:الو.. نرم خندید و گفت من که همین جا... تو کجاهایی؟
هه.. خندید
براي اون خنديد..
احساس خيلي خيلي بدي داشتم...
به زحمت دندونامو به هم فشار دادم.
- ۶.۵k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط