#پارت294

#پارت294

با دیدن محتویات جعبه ابروهایش بالا پرید!
چشمانش باز شده و با تعجب زیادی خیره ی داخل جعبه بود.

مهری باخنده گفت:

_سر بریده توشه؟؟

عاطفه بی توجه ب مهری با اخم دستش را جلو برد و دو سه عکس درون جعبه را برداشت !!
نفس کشیدن برای چند ثانیه از یادش رفت!
دروغ نبود اگر می گفت چشمانش از حدقه بیرون زده است .
بدنش کرخت و سست شده بود
نگاه از عکس توی دستش گرفت !
سرش را بالا برد و سوالی ب فرشید نگاه کرد.....
هجوم اشک ب چشمانش را حس میکرد اما نمیخواست اشکش جاری شود !!

فرشید با خنده خودش را جلو کشید و مچ دست عاطفه را گرفت و به عکس توی دستش نگاه کرد .
خنده اش خشک شد و بهت زده گفت:

_خدای من !

عاطفه به خودش آمد و دستش را کشید.
عکس را روی میز پرت کرد و از جا بلند شد...

بچه ها باتعجب نگاهش میکردند !
مهری سریع جلو رفت و دستش را گرفت.

_عاطی ؟ چیشد؟ کجا؟

بدنش یخ زده بود !
حس شکست بزرگی داشت ، حسی شبیه خفگی!
انگار کسی دست دور گردنش حلقه کرده و تلاش میکند ، نفسش را بند بیاورد!!
اجازه نداد مهری جلویش را بگیرد سریع از در کافه بیرون زد !

بدون اینکه حتی برگردد و پشت سرش را نگاه کند ،
بدون اینکه کمی صبر کند و حال فرشید را ببیند.


...
دیدگاه ها (۱)

𝓗𝓔𝓡𝓜𝓐𝓝 𝓑𝓞𝓡𝓝 𝓕𝓡𝓞𝓜 𝓑𝓛𝓞𝓞𝓓 💎 *_کریستال اول:_* فرار از جهنم🩸تعداد...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۱ | «عکسی از گذشته» 📸🖤 صبح...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

.....پارت چهارم.....

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط