{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره خواندنی و جالب یکی از اسرا !

خاطره خواندنی و جالب یکی از اسرا !

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس
دیدگاه ها (۱۱)

عنایات امام زمان حضرت مهدی عج در هشت سال دفاع مقدس من که دور...

ای کاش شبی ظهور می کرد بهاراز کوچه ی دل عبور می کرد بهارمن ز...

بيا اي گل زهرا كه اسيران زندان غيبت ؤ چشم انتظار توئيم ، زند...

یک روز، مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی که خدا ایشان...

جوک و لطیفه های دوران جنگ وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آم...

بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شناخت...

#خاطرات_طنز#مصاحبه_باعباسمعمول بود که هر از گاهی خبرنگاران ر...

#طـنز_جبـههاردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجےبچه ها مجبور...

#طنز شهیدانهـ 🌹 🍃 اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجےبچه ه...

نوستالژی دهه شصتیها با اجرای دهه نودیها

مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! ...

مرتب میگفت:من نمیدونم، باید هر طور شده، کله پاچه پیدا کنیگفت...

سلام بخونید.... مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طو...

در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط