{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوک و لطیفه های دوران جنگ

جوک و لطیفه های دوران جنگ

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!
دیدگاه ها (۱)

دیروز بابام اومد اتاقم در زد گفت :اجازه هست بیام تو ؟ منم گف...

به دختره گفتم چی تنته یه رب طول کشید تا جواب بده بعدش گفت ی...

دوستان عزیز میدونم این متن بلنده ولی ارزش یک بار خوندن رو حت...

ﺯﯾﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻘﻒ ﺑﻠﻨﺪ،ﺭﻭﯼ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺯﻣﯿﻦ، ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ، ﯾﺎ ﮐﻪ ﭘﺮ ﻏ...

خاطره خواندنی و جالب یکی از اسرا ! وقتی اسیر شدیم از همه رسا...

بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شناخت...

#طـنز_جبـههاردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجےبچه ها مجبور...

#طنز شهیدانهـ 🌹 🍃 اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجےبچه ه...

#خاطرات_طنز#مصاحبه_باعباسمعمول بود که هر از گاهی خبرنگاران ر...

نوستالژی دهه شصتیها با اجرای دهه نودیها

در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم ...

#کینه#قسمت چهارمپیرمرد گفت: شما دخترا خیلی سوال می پرسید، خب...

مرد سایه ها ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط