بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شن
بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شناختند و منتظر بودند ببینند این دفعه چطور گل می کارد. از همۀ رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع، مانور قدرت روی اسرای عملیات بود. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردن به سؤال کردن. یکی پرسید:« پسرجان اسمت چیه؟» «شرگردان» در جواب گفت:«عباس» دیگری پرسید:«اهل کجا هستی؟» گفت:«بندرعباس». سومی با تعجب و تردید پرسید :«اسم پدرت چیه؟» خیلی عادی گفت: «به او می گویند کل عباس». چهارمی که گویی بویی از قضیه برده بود گفت:«کجا اسیر شدی؟» گفت:«دشت عباس» افسر عراقی که دیگر مطمئن شده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند با پنجه به ساق پایش زد و گفت:«دروغ می گویی پدر...؟» و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:«نه به حضرت عباس».
ببخشید عکسم هیچ ربطی به متن نداره
ببخشید عکسم هیچ ربطی به متن نداره
- ۹۵۴
- ۱۲ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط