کجاے قصه
کجاے قصه
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم مے آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!
من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکےنوزاد بوده ام
که هرچه تقلا مےکند
کسے نمےفهمد که شیر مےخواهد
که گرماے تن مادر مےخواهد ....
اما حالا که مے نویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم مے آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!
من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکےنوزاد بوده ام
که هرچه تقلا مےکند
کسے نمےفهمد که شیر مےخواهد
که گرماے تن مادر مےخواهد ....
اما حالا که مے نویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
- ۴۶۸
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط