{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کجاے قصه

کجاے قصه
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم مے آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!‌
من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکےنوزاد بوده ام
که هرچه تقلا مےکند
کسے نمےفهمد که شیر مےخواهد
که گرماے تن مادر مےخواهد ....
اما حالا که مے نویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
دیدگاه ها (۱)

نقطه ضعفِتان آدم ها نباشند لطفامےروند و میشوند بلاے جانِتان ...

ما دیر رسیدیم به همخیلے دیرآنقدر که پاهایمبراے رسیدن به تومے...

دلم میخواد یهو ببینمت بغلت کنم تو گوشت یواشکے بگم «دوسِت دار...

نترسیدن همیشه از سر شجاعت نیستگاهے اوقات انسان نمےترسد ، چون...

مینویسم برای تویی ک نابودم کردی ولی همچنان شوق دیدنت را دارم...

« ازدواج به اجبار »Part 31 ویوی لیانا:همه جا پر از دود شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط