{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمی

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد،همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمیخوری، یک شب که مدادرنگیها توسیاهی شب گم شده بودند،مدادسفیدتاصبح ماه کشید مهتاب کشید وانقدرستاره کشید که کوچک وکوچکترشد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پرنشد ....... به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم..
دیدگاه ها (۵)

 یه روز ؛ یه پیرمرد نامه ای به پسرش که زندان بود نوشت ... ...

ﭼﻬﺎﺭﻧﻔﺮﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسي لره ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮ...

حوالی رویا هایم که قدم میزنم!میبینم خیابان را با بوی باران د...

توحموم بودم ...مادرم اومده در زده میگه : فرزاد فرزين میشناسی...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگيها مشغول بودندبه جزمداد سفيد، هيچکس به اوکار نميداد...

مداد رنگيها مشغول بودندبه جزمداد سفيد، هيچکس به اوکار نميداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

مداد رنگیها مشغول بودندبه جزمداد سفید، هیچکس به اوکار نمیداد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط