{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:¹

part:¹
ویو ات :
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا وقتی که خان به دیدن پدرم اومد و گفت : .... عه اصن یادم نبود شما که منو نمیشناسین . من ات هستم دختر آقا بهادر این روستا من ۱۵ سالمه و یه مادربزرگ هم دارم . پدر من یکی از آدم های معروف این روستا هست که مردم سرش قسم میخورن . حالا ماجرا از این قرار بود که زن اول خان زاده که با چه عشق و عاشقی ازدواج کردن نمیتونه بچه براش بیاره الان خان زاده میخواد زن دوم بگیره که بچه بیاره الان خان دست گذاشته رو من انگار قبل از اون خان زاده میخواسته با دختر دیگه ای وصلت کنه ولی چون اون دختر باکره نبوده گند میخوره به عروسیشون و حمام خون راه میوفته . من خیلی از خان زاده میترسم . امروز خان و خان زاده و خاتون میان من رو ببینن و رسما خاستگاری جاری بشه .
مادربزرگم برام یه چند دست لباس آورد که من انتخابش کنم . یکی سبز مغز پسته ای بود که اون چشم منو گرفت . بلند شدم پوشیدم خیلی ناز بود . (بچه ها لباس کت شلواره ها 👻) مو هام رو هم فر کردم ریختم پشتم . صدای سلام و احوال پرسی بلند شد و چندی بعد مادر جون ( مادر بزرگ ات ) منو صدا کرد تا برم پایین و سینی ای رو بگردونم رفتم از پله ها پایین و یه سلام دادم که سرم پایین بود و بعد رفتم . سینی رو برداشتم و دونه دونه چای گرفتم . خانزاده یه جوری نگاهم می‌کرد که نمیدونم اسمش رو چی بزارم ولی من حتی سرم رو بالا نیاوردم بعد به بقیه چای گرفتم و بعد خان شروع به حرف کرد با استرس گوش میدادم.
خان: هممون میدونیم که عروس اول نیست . براش عروسی میگیریم چون ۱۵ سالش بیشتر نیست . ولی لباس مجلل و این حرفا رو هم ندارید .ما قبلا همه چیز رو تهیه کردیم پس فردا هم قرار عروسی چون فقط دعوت کردن مهمان ها مونده .
درسته همه چیز رو بدون نظر من بریده و دوخته بودن . من چه رویا هایی برای خودم میدیم مثل اینکه من توسط پدرم به خان و پسرش فروخته شده بودم شنیده بودم پسر خان ۲۵ سالشه من ۱۵ سالمه یعنی ده سال از من بزرگتره . با حال ناخوش بالا رفتم وبعد از یک حموم آب گرم خوابیدم .
پارت بعدی : در حال نوشته شدن است
دیدگاه ها (۴)

part:²پس فردای آن روز >>همه چیز آماده بود عروس هم آماده بود ...

part : ³ات ویو : صب با درد زیادی از زیر دلم بیدار شدم و چرخی...

من آمده ام با فیک جدید 🤣👌بچه ها یه توضیح ریز این ها دیدم تاز...

درخواستی پارت :¹³ات: اون ..... ات بلند شدو وبه سمت همون مرد ...

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

آدم‌های زیادی ممکنه برات گل بیارن، ولی یه روزی با یه نفر آشن...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

بچه ها رفتیم بیرون لباس خوشگل دیدم خریدم 🤣 من انقدر مودیم و ...

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط