───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁶
دستشو از پشت دور کمرم پیچید،سرشو گذاشت روی شونهم و گفت:هومم؟..عــشقم چطوره؟،حتی میتونم قلــبـم صدات کنم..نفـسـم؟زندگیـــم؟
خندهم اوج گرفت و گفتم:بسکـــن
بعد همونطور که سرش روی شونهم بود آروم گفت:چرا؟..مگه حقیقت نیست؟
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
گرمای نفسهاش هنوز به گردنم میخورد..
+دیرت میشه..
سرشو آروم تکون داد و گفت:اگه دیرم بشه تقصیر توئه
آروم چرخیدم،توی چشمهاش خیره شدم و گفتم:چرا؟
سرشو کج کرد و مات نگاهم کرد.
_وقتی اینطوری نگاهم میکنی،یادم میره هنوز دنیایی بیرون از این اتاق هم وجود داره..
زیر لب خنده کوتاهی کردم و گفتم:اگه شیرین زبونیات تموم شد،بهتره دیگه پاشی
سرشو آروم تکون داد و دستشو از دور کمرم رها کرد.
هوا امروز ابریه..
آسمون برعکسِ دل من گرفته و غمگینه..
با صدای قدم های محکمِ تهیونگ به سمتش برگشتم.
تهیونگ با کت سیاه همیشگیش و موهایی که به بالا حالت داده از عمارت اومد بیرون.
لبخند ملیح قشنگی روی لباش بود.
روبه روم ایستاد،دستش راستشو دور کمرم پیچید و دست چپشو گذاشت یهطرف صورتم.
_شب وقتی اومدم باهم شام میخوریم..
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
نگاهمو دوباره به آسمون دوختم و گفتم:هوا امروز ابریه
دستشو از روی صورتم برداشت،اونم چشم به آسمون دوخت و گفت:من این هوا رو بیشتر دوست دارم..منو یادِ..
حرفش رو قطع کرد و چشمهاشو بست.
انگار ادامه حرفش طوری سنگین بود که زبونش توان گفتنش رو نداشت.
اما کنجکاوی من اجازه نمیداد بیخیالش بشم.
دستشو گرفتم و گفتم:تو رو یادِ؟..
داشت با بغض توی گلوش کلنجار میرفت.
چشمهاشو باز کرد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:مادرم..اون عاشق هوای ابری بود
غمِ توی نگاهش بد بیقرارم میکرد.
به درخت ارغوانی که وسط حیاط بود اشاره کرد و ادامه داد:هروقت برف میبارید زیر این درخت دعا میکرد،میگفت بعضی خواستهها،فقط وقتی به آسمون گفته میشن که برف درحال باریدن باشه..
لبخند ملیحی روی لبم نشست..
از اینکه تصمیم گرفته بود با غمی که داره روبهرو بشه و باهاش کنار بیاد خوشحال بودم.
دستشو گرفتم و گفتم:نظرت چیه ما هم وقتی برف اومد،زیر همین درخت دعا کنیم؟
سرشو اروم تکون داد.
موهامو از توی صورتم زد کنار،خم شد و بوسه ای روی گونهم کاشت.
تا اومدم چیزی بگم چشمم افتاد به بلور برفی که روی کت سیاه رنگ تهیونگ نشست.
+تــهــیــــونگ..داره برف میـــباره
تهیونگ سرشو به سمت شونهش چرخوند؛جایی که اون بلورِ کوچیک و درخشان،مثل یه الماس روی پارچهی تیرهی کتش خودنمایی میکرد.
دونه های برف توی آسمون میرقصیدن و یکی یکی پا روی زمین میزاشتن و همینطو روی موهایِ مشکیِ تهیونگ مینشستن..
گونه ها و دماغش سرخ شده بودن.
اروم خندید و با برق توی چشمهاش بهم خیره شد..
_الان میتونیم دعا کنیم!
چقدر خنده به لبش میومد..
سرمو تکون دادم،دستشو گرفتم و باهم به سمت درختی که الان روی شاخههاش لایه ای از برف نشسته بود قدم برداشتیم.
زیرِ سایهیِ درخت وایسادیم.
تهیونگ دستهام رو بینِ دستهایِ بزرگ و گرمش گرفت.
چشمهاش رو بست و سرش رو کمی به سمتِ آسمون بالا برد.
چند لحظه توی سکوت گذشت..سکوتی که فقط با صدای وزشِ ملایمِ باد بینِ شاخهها شکسته میشد.
من هم چشمهام رو بستم.
آرزو..
برای اولین بار یه آرزو داشتم..
دلم میخواست حال تهیونگ همیشه همینطور خوب باشه.
سریع چشمهامو باز کردم.
تهیونگ با لبخند روی لبش از قبل بهم خیره بوده.
سرشو کج کرد و پرسید:چه آرزویی کردی؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:اگه بگم برآورده نمیشه..
زیر لب خندید و سرشو آروم تکون داد.
یهو نگاهم افتاد به رانندهای که کنار ماشین منتظر تهیونگ وایساده بود.
روی انگشت های پام وایسادم،بوسه ای کوتاه روی لبش کاشتم و گفتم:دیرت شده،دیگه برو...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁶
دستشو از پشت دور کمرم پیچید،سرشو گذاشت روی شونهم و گفت:هومم؟..عــشقم چطوره؟،حتی میتونم قلــبـم صدات کنم..نفـسـم؟زندگیـــم؟
خندهم اوج گرفت و گفتم:بسکـــن
بعد همونطور که سرش روی شونهم بود آروم گفت:چرا؟..مگه حقیقت نیست؟
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
گرمای نفسهاش هنوز به گردنم میخورد..
+دیرت میشه..
سرشو آروم تکون داد و گفت:اگه دیرم بشه تقصیر توئه
آروم چرخیدم،توی چشمهاش خیره شدم و گفتم:چرا؟
سرشو کج کرد و مات نگاهم کرد.
_وقتی اینطوری نگاهم میکنی،یادم میره هنوز دنیایی بیرون از این اتاق هم وجود داره..
زیر لب خنده کوتاهی کردم و گفتم:اگه شیرین زبونیات تموم شد،بهتره دیگه پاشی
سرشو آروم تکون داد و دستشو از دور کمرم رها کرد.
هوا امروز ابریه..
آسمون برعکسِ دل من گرفته و غمگینه..
با صدای قدم های محکمِ تهیونگ به سمتش برگشتم.
تهیونگ با کت سیاه همیشگیش و موهایی که به بالا حالت داده از عمارت اومد بیرون.
لبخند ملیح قشنگی روی لباش بود.
روبه روم ایستاد،دستش راستشو دور کمرم پیچید و دست چپشو گذاشت یهطرف صورتم.
_شب وقتی اومدم باهم شام میخوریم..
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
نگاهمو دوباره به آسمون دوختم و گفتم:هوا امروز ابریه
دستشو از روی صورتم برداشت،اونم چشم به آسمون دوخت و گفت:من این هوا رو بیشتر دوست دارم..منو یادِ..
حرفش رو قطع کرد و چشمهاشو بست.
انگار ادامه حرفش طوری سنگین بود که زبونش توان گفتنش رو نداشت.
اما کنجکاوی من اجازه نمیداد بیخیالش بشم.
دستشو گرفتم و گفتم:تو رو یادِ؟..
داشت با بغض توی گلوش کلنجار میرفت.
چشمهاشو باز کرد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:مادرم..اون عاشق هوای ابری بود
غمِ توی نگاهش بد بیقرارم میکرد.
به درخت ارغوانی که وسط حیاط بود اشاره کرد و ادامه داد:هروقت برف میبارید زیر این درخت دعا میکرد،میگفت بعضی خواستهها،فقط وقتی به آسمون گفته میشن که برف درحال باریدن باشه..
لبخند ملیحی روی لبم نشست..
از اینکه تصمیم گرفته بود با غمی که داره روبهرو بشه و باهاش کنار بیاد خوشحال بودم.
دستشو گرفتم و گفتم:نظرت چیه ما هم وقتی برف اومد،زیر همین درخت دعا کنیم؟
سرشو اروم تکون داد.
موهامو از توی صورتم زد کنار،خم شد و بوسه ای روی گونهم کاشت.
تا اومدم چیزی بگم چشمم افتاد به بلور برفی که روی کت سیاه رنگ تهیونگ نشست.
+تــهــیــــونگ..داره برف میـــباره
تهیونگ سرشو به سمت شونهش چرخوند؛جایی که اون بلورِ کوچیک و درخشان،مثل یه الماس روی پارچهی تیرهی کتش خودنمایی میکرد.
دونه های برف توی آسمون میرقصیدن و یکی یکی پا روی زمین میزاشتن و همینطو روی موهایِ مشکیِ تهیونگ مینشستن..
گونه ها و دماغش سرخ شده بودن.
اروم خندید و با برق توی چشمهاش بهم خیره شد..
_الان میتونیم دعا کنیم!
چقدر خنده به لبش میومد..
سرمو تکون دادم،دستشو گرفتم و باهم به سمت درختی که الان روی شاخههاش لایه ای از برف نشسته بود قدم برداشتیم.
زیرِ سایهیِ درخت وایسادیم.
تهیونگ دستهام رو بینِ دستهایِ بزرگ و گرمش گرفت.
چشمهاش رو بست و سرش رو کمی به سمتِ آسمون بالا برد.
چند لحظه توی سکوت گذشت..سکوتی که فقط با صدای وزشِ ملایمِ باد بینِ شاخهها شکسته میشد.
من هم چشمهام رو بستم.
آرزو..
برای اولین بار یه آرزو داشتم..
دلم میخواست حال تهیونگ همیشه همینطور خوب باشه.
سریع چشمهامو باز کردم.
تهیونگ با لبخند روی لبش از قبل بهم خیره بوده.
سرشو کج کرد و پرسید:چه آرزویی کردی؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:اگه بگم برآورده نمیشه..
زیر لب خندید و سرشو آروم تکون داد.
یهو نگاهم افتاد به رانندهای که کنار ماشین منتظر تهیونگ وایساده بود.
روی انگشت های پام وایسادم،بوسه ای کوتاه روی لبش کاشتم و گفتم:دیرت شده،دیگه برو...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۳۰.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط