scenario ¹

لزی و روی خواهرشون کراشی ولی اونا عاشقت شدنـ^


نامجون:"یونا(خاعرشون) میای بریم خونه ات؟
یونا: ات؟ آرع...
*نامی و یونا سمت خونه ات حرکت میکنن و میرن پیش اتو و خلاصه کلی حرف میزنن
*داشتن فیلم میدیدن ک نامی متوجه نگاه های ات روی یونا میشه
+*واو، چجوری انقد خوشگله؟... میخوامش*
_ات؟ خوبی؟...
+کارت دارم، بیا... بیا بریم آشپزخونه
*رفتین سمت آشپزخونه و ات سریع نامی کشید پشت یخچال، برای ی لحظه نامی فک کرد داره ب چیزی ک میخاد میرسه، قلبش... قلبش بیش از حد واکنش نشون داد...
+من.. من عاشق یکی شدم!!...
_عاشق؟! عاشق کی؟...
قشنگ میتونست قلبشو حس کنه ک داره از بدنش میزنه بیرون، باید چ واکنشی نشون میداد؟
+من عاشق خواهرت شدم!!!... کمکم کن... کمکم کن تا بدستش بیارم...
واقعا؟! واقعا میشه ی قلبی ک 50000 هزار ضربه تو ثانیه میزد خاموش بشه؟! الان اتفاق افتاده... "
...
جین:"جین و ات ب شدت باهم صمیمی بودن و خیلی رابطشون خوب بود، دقیقا مثل دوتا خاهر و برادر.
همه چیز از موقعی شروع شد ک...
ات جین و برای مهمونی دعوت کرد تا ی شب خیلییی خوبیو باهم بگذرونن. البته از اون شبا ن، چون میخواست با خواهر جین هم آشنا بشه، هردوشون و دعوت کرد
همه چیز عالیه عالی بود، میگفتن میخندیدن، نگاه های عجیب ات باعث شد جین شک کنه، ولی ب این شک کرد ک شاید خواهرش کاری کرده باشه...
زنگ درو میزنن و همه با ذوق در نگاه میکنن
_پیتزاها رسید!!
جین میره تا حساب کنه و سفارشاشونو بگیره. همونطور ک داشت ب سمت حال قدم برمیداشت میگفت
_آخ ک چقد گشنمههه، دخترا؟! میز و میچینین؟
تا رسید ب حال با چیزی ک دید قلبش وایساد
اون... اون ات بود ک روی خواهرش خیمه زده بود و داشت میبوسیدش... ولی چرا؟!....
تنها کاری ک میتونست"
...
شوگا:"اون بهت اعتماد کرده بود، تورو با کل خانوادش آشنا کرد، خواهرشو ک هنوز 18 نشده بود و بهت معرفی کرد، چون بهت اعتماد داشت. از کجا باید میدونست؟ از کجا باید میدونست ک قراره دوتا ضربه ی بزرگ از بهترین شخص زندگیش بخوره؟ اون لحظه ای ک ات و خواهرشو باهم دید، حالش چجوری بود؟ اصلا ب کسی گفته؟
اون جلوی چشمش خواهرش ک هنوز هیجده سالش نشده بود و دید ک چ کارای ک نمیکنه، و دومین چیزی ک نابودش کرد، کسی ک عاشقانه میپرستیدش الان با خواهرشه
*بیشتر خندم گرفت😐*"
...
جیهوپ:"با خوشحالی ب کادویی ک واسه اعتراف گرفته بود نگاه کرد، ی گردنبند، ک پلاکه الماس داشت. چرا الماس؟ چون برای هوپی ات از الماسم با ارزش تره، ولی خب برای اعتراف مجبوره از وسایلی ک حتی دربرابر ات قابل مقایسه نیستن استفاده کنه.
ب دستبند دوستیشون نگاه کرد تا استرس از بین بره، درع خونه ات و باز کرد، ولی چراغا خاموش بود. ینی ات نبود؟
جلوتر و جلوتر رفت، کاش نمیرفت...
درع اتاق و باز کرد ک چیزی ک نباید دید. آرع تا الان حتما براش عادیه، ولی اون هنوزم قلبش درد میگیره..."



گزارش شده بود دوباره گذاشتم...
ب تخم چپ شوگا ک بد نوشتم...
دیدگاه ها (۸)

Love you پارت دهم-ارع بد شد بود -چییی چرا ظلع زدی بهم&چقد خو...

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

چندپارتی

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۹//یونا فهمیده اعضا اتو دوست دارن نقشه ریخته که داداشش ...

چندپارتی‌&جین&وقتی:``بازیگر‌ هستی‌ ولی قولی که بهش داده‌ بود...

فیک کوچولوی من پارت سوم بچها قبل از این که شروع کنم علامت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط