فصل۲ |شب دردناک|
فصل۲ |شب دردناک|
پارت ۱۴۵
ات : ایییییی جی کی منو کشتی تووووو کجاییی بیا دیگه اوف
باز هم به دنبال پسرش میگشت دیگر عصبی اش کرد و دست به کمر سمته اتاقش رفت .... وارد اتاق شد و عصبی سمته پنچره رفت
جونکوک: چی شده خانمم ؟
روبه شوهرش کرد که مشغول پوشیدن لباس هایش شد ...
ات : جی کی داره منو میکشه بازم قائم شده اوففف
جونکوک مشغول بستن کمربند اش گفت... جونکوک: باشه عشقم چرا عصبانی میشد برو دوش بگیر لباست رو عوض همسرم
دختره نفسی کشید و سمته شوهرش رفت و دست هایش را کمی هول داد و مشغول بستن دکمه های پیراهنش شد ... ات : مثلخودته شیطون و پرو
جونکوک: من شیطون بودم ؟ -
ات : آره چجورم
جونکوک: پس من شیطون بودم آره
دست هایش را گذاشت رو پهلو های همسرش و به نزدیک کردن خودش مورمور ای به بدن دختره وارد شد
ات : زشته جونکوک...
دست هایش را گذاشت رو سینه های پسره و کمی از خودش دورش کرد سمته تخت رفت و کربات مشکی رنگ را برداشت و سمته شوهرش رفت مشغول بستن کربات شوهرش شد .. جونکوک: تو هم که هیچی بلد نیستی جز" زشته "
ات : داری ادایه حرفام رو در میاری هان
جونکوک: معلومه که نه عشقی بیا بوست کنم بیا دیگه
با کشیدن همسرش تو بغلش دستش را برد سمته لباس هایش و کمی کشید سمته پایین با گذاشت لب های داغش رو شانه همسرش دختره چشم هایش را برای ثانیه ای بست
لب هایش را برداشت و این دفعه بستن کربات دختره گقت... ات : جونکوک ناسلامتی امروز جشن تولده پسرمون....
جونکوک: میدونم خیلی هم خوشحالم چون اولین جشن تولدی هست که با خانواده ام هستم
با شنیدن صدای خنده کسی هر دو متعجب به دور ورش نگاه کرد ...
جونکوک : انگاری موش افتاده تو تله ...
با گفتن این حرف سمته تخت رفت رو زمین نشست پرده را بالا برد و صورت خنده رو پسرش را دید خنده ای کرد و گفت ... جونکوک: ات میشه بریم لباساتو عوض کنی اگه مهمون ها اومدن چی
دختره زود سمته کمد رفت ... ات : آره الان دیگه مادر و پدر هم میان ...
با برداشتن لباس های خواستی سمته حمام رفت جونکوک که پسرش را از دست همسرش نجات داد آروم گفت.... جونکوک: بیا اینجا جی کی زود باش
پسرش زود از زیره تخت بلند شد و با بدو سمته در میرفت ولی پدرش زود او را گرفت و از رو زمین بلندش کرد صدا خنده های ظریف پسرش به گوش میخورد.. جونکوک : هوییییی خرگوش کوچولو بیا اینجا ببینم کجا میرفتی ها ...
جی کی : بابایی ولم کن مامانی...
جونکوک: چرا مادرت رو عصبی میکنی ها
جی کی : دوشت ندالم جشن بگیلین
جونکوک: چرا پسر بابایی
جی کی : چون ... مامانی هر تولدم گلیه میکلد
پارت ۱۴۵
ات : ایییییی جی کی منو کشتی تووووو کجاییی بیا دیگه اوف
باز هم به دنبال پسرش میگشت دیگر عصبی اش کرد و دست به کمر سمته اتاقش رفت .... وارد اتاق شد و عصبی سمته پنچره رفت
جونکوک: چی شده خانمم ؟
روبه شوهرش کرد که مشغول پوشیدن لباس هایش شد ...
ات : جی کی داره منو میکشه بازم قائم شده اوففف
جونکوک مشغول بستن کمربند اش گفت... جونکوک: باشه عشقم چرا عصبانی میشد برو دوش بگیر لباست رو عوض همسرم
دختره نفسی کشید و سمته شوهرش رفت و دست هایش را کمی هول داد و مشغول بستن دکمه های پیراهنش شد ... ات : مثلخودته شیطون و پرو
جونکوک: من شیطون بودم ؟ -
ات : آره چجورم
جونکوک: پس من شیطون بودم آره
دست هایش را گذاشت رو پهلو های همسرش و به نزدیک کردن خودش مورمور ای به بدن دختره وارد شد
ات : زشته جونکوک...
دست هایش را گذاشت رو سینه های پسره و کمی از خودش دورش کرد سمته تخت رفت و کربات مشکی رنگ را برداشت و سمته شوهرش رفت مشغول بستن کربات شوهرش شد .. جونکوک: تو هم که هیچی بلد نیستی جز" زشته "
ات : داری ادایه حرفام رو در میاری هان
جونکوک: معلومه که نه عشقی بیا بوست کنم بیا دیگه
با کشیدن همسرش تو بغلش دستش را برد سمته لباس هایش و کمی کشید سمته پایین با گذاشت لب های داغش رو شانه همسرش دختره چشم هایش را برای ثانیه ای بست
لب هایش را برداشت و این دفعه بستن کربات دختره گقت... ات : جونکوک ناسلامتی امروز جشن تولده پسرمون....
جونکوک: میدونم خیلی هم خوشحالم چون اولین جشن تولدی هست که با خانواده ام هستم
با شنیدن صدای خنده کسی هر دو متعجب به دور ورش نگاه کرد ...
جونکوک : انگاری موش افتاده تو تله ...
با گفتن این حرف سمته تخت رفت رو زمین نشست پرده را بالا برد و صورت خنده رو پسرش را دید خنده ای کرد و گفت ... جونکوک: ات میشه بریم لباساتو عوض کنی اگه مهمون ها اومدن چی
دختره زود سمته کمد رفت ... ات : آره الان دیگه مادر و پدر هم میان ...
با برداشتن لباس های خواستی سمته حمام رفت جونکوک که پسرش را از دست همسرش نجات داد آروم گفت.... جونکوک: بیا اینجا جی کی زود باش
پسرش زود از زیره تخت بلند شد و با بدو سمته در میرفت ولی پدرش زود او را گرفت و از رو زمین بلندش کرد صدا خنده های ظریف پسرش به گوش میخورد.. جونکوک : هوییییی خرگوش کوچولو بیا اینجا ببینم کجا میرفتی ها ...
جی کی : بابایی ولم کن مامانی...
جونکوک: چرا مادرت رو عصبی میکنی ها
جی کی : دوشت ندالم جشن بگیلین
جونکوک: چرا پسر بابایی
جی کی : چون ... مامانی هر تولدم گلیه میکلد
- ۱۶.۶k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط