{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد او دستانش می ل

پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد او دستانش می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.

پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

یادمان بماند که :
"زمین گرد است..."

روح همه پدران آسمانی قرین رحمت الهی
دیدگاه ها (۵)

من آن مرغمکه افکندم به صد دام بلا خود رابه یک پرواز ِبی هنگا...

تارے بزن با ساز دلآتش بزن بر راز دلوآنگه همین پیمانه رالبریز...

نوشته‌اند که نصر بن احمد سامانی در زمستان در بخارا اقامت می‌...

یک روز گرم، شاخه‌ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و ...

پارت دوم نیمه دوم

Custom bride part : 5

پارت دوم

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁵....

فیک : بین راندها

#دوپارتیجونگین/ا.تP:2بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد...

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

مافیای من

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط