{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوتا دختر داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن اول

دوتا دختر داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن اولی میگف من انقد لاغر بودم ک وقتی میرفتم حموم مامانم با ی چیزی میپوشوند رو چاه حموم ک نیوفتم توش اون یکی میگه این ک چیزی نیس من ی بار آلبالو رو با هستش خوردم همه میگفتن چند ماهه حامله ای؟
دیدگاه ها (۳)

فاميل(با عجله): بدبخت شديم!پسرعمه: مگه قبلاٌ خوشبخت بوديم!؟ف...

کسى خواست بگه براش درست کنم

جواب منطقی اکثر پدرهای ایرانی در مقابل اجازه گرفتن فرزندانشا...

این همسایه روبروییمون تازه اومدن. دخترش ویالون می زنه بعد خی...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_سومویو جونگکوک*غروب بود و ا...

سکوت پیستPart:⁸⁸گلوله های اشک همینجور از روی صورتم پایین میو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط