{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغريشون واسه هم افه ميومدن.

دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغريشون واسه هم افه ميومدن. اولي مي گه من اونقدر لاغر بودم که وقتي مي رفتم حموم مامانم با يه چيزي روي چاه رو مي پوشوند تا من توي چاه نيفتم. دومي مي گه اين که چيزي نيست، من يه بار يه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ي فاميلامون مي گفتن اوا زري خانوم چند ماهه حامله اي؟!
دیدگاه ها (۸)

تازه فهميدم ((موفق باشيد)) آخر برگه امتحاندر جواب تمام خسته ...

به سلامتي مادرا که وقتي با جارو برقي ميان تو اتاق انگار چنگي...

زنده باش ، زندگی کن !روزمره گی عین مُردنه ...حتی اگه شب و دی...

ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﻳﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﺩ :« ﺩﻭﺳﺘﯽ » ﻧﻴﺰ ﮔﻠﯽ ﺍﺳﺖ ؛ﻣﺜﻞ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط