یه روز دوتا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه می
یه روز دوتا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میرفتن اولی گفت :من انقدر لاغر بودم که هروقت میرفتم حموم مامانم سر چاهو با یه چیزی میبست که توش نیفتم! دومی گفت :اینکه چیزی نیست من یه بار آلبالو رو با هسته اش قورت دادم همه بهم میگفتن ای وای زری حامله
- ۲.۶k
- ۰۲ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط