راهی برای نجات
راهی برای نجات...
پارت دوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
ـ تو دیگه کی هستی ....چی از جون من میخوایی...تو...
ات:آروم باش من مثل اونا نیستم آسیبی بهت نمیزنم برای کمک ...
هنوز حرف تموم نشده بود که یقه اش محکم ول شد و باعث شد به سمت عقب آروم بیفته....
ـ من نیازی به کمک ندارم
ات: اما میخوای از اینجا نجات پیدا کنی دیگه نه؟!
تهیونگ دست های لرزونش رو روی صورتش که از عصبانیت قرمز شده بود کشید و از فریاد هایی که کشیده بود رگاش همه برجسته شده بودن...
ـ تو میخوای کمکم کنی از این مهلکه بیام بیرون؟!...چجوری اعتماد کنم یکی از اونا نیستی و....تو بهم اعتماد میکنی؟
ات:آره من بهت اعتماد میکنم و تو هم ....فقط با من همراهی کن خب ؟ اگر از اینجا در نیومدی یا هرچیز دیگه ایی من اصلا کلا از کارم از همه چیم استعفا میدم قبول؟!
پسر نیم نگاهی به دختر روبروش کرد داره با جونش معامله میکنه بدون اینکه خودش بدونه ...
ـ قبول ...
دختر لبخند گرمی تحویلش داد ...
ویو تهیونگ
برای خودمم عجیب بود ولی با اینکه بیماریم از حدش فراتره با اینحال کنارش آروم شدم ...
ات: خب بیا از همین الان کارمون رو شروع کنیم ...از خودت تعریف کن کی هستی گذشتت چی بوده حتی کارت چیه !
میدونست اگر عین واقعیت بهش بگه دختر از ترس و نجات جون خودش هم که شده فرار میکنه ...آروم آب گلوش رو قورت داد
ـ من کیم تهیونگ ....رئیس یه شرکتم و ....
ات:پدر و مادرت چی ؟! خواهر و برادر؟!
ـ ندارم ...پدر و مادرم ...
کمی مکث کرد چی باید میگفت حقیقت رو ؟!...نه نه نمیدونست ولی نمیتونست این رو بگه ...
ـ پدر و مادرم رو تو ...تصادف از دست دادم ...هر دو مردن و من نه....بچه بودم و از همونجا تروما ها کم کم جاشون رو به ...سادیسم و عدم کنترل اعصاب داد ولی...ه،هیچی...
ات: چه اتفاقاتی بیفته بیماریت رو میشه؟!.
ـ کامل بگم ؟!
ات: آره من اینجام برا همین کار...
ـ وقتی کسی به حرفم گوش نده،سرم داد بزنه،مجبور به کاری بکنه که نمیخوام،وقتی خاطراتم برگردن،حتی کوچیک ترین دلایل که باعث یکم عصبانیتم بشه بدون اینکه بخوام جاش رو با سادیسم و کنترل اعصاب عوض میکنه، وقتی که نگران کسی بشم که برام عزیزه...هرچند تا حالا نشدم (آروم)
ات: خب پس ...ممکنه به خودت آسیب بزنی؟!
ـ نمیدونم ...تا حالا اتفاق نیافتاده ...فکر کنم ....
ات: من هر روز میام اینجا خب ؟!...باهم حرف میزنیم گاهی هم شاید یه بازی کوچولو ...قرص هات رو سر وقت بخور خب ؟!
ـ من قرص نمیخورم ...
ات: من و ببین باید بخوری تا خوب بشی ...
تو چشمای دختر نگاه کرد کمی مکث کرد و آروم لب زد
ـ. باشه
ات بلند شد و بعد خداحافظی کوتاه از اتاق بیرون رفت ...چند تا دارو نوشت که باید براش تجویز میشد...
نگهبان : اما اون دارو هاش رو نمیخوره ...وقتی هم مجبورش میکنیم عصبی میشه ...
ات: چرا ایندفعه میخوره...در ضمن مجبورش نکنید دو بار بهش بگید گوش نکرد زنگ بزنید به من ...حق هم ندارید سرش داد بزنید یا بخواید برای اینکه چیزی بخوره کتک بزنید ...مثل بیمار قبلی...
نگهبان:چشم ...
بعد از خداحافظی کوتاه به بیرون رفت باید میرفت پیش برادرش خیلی وقت بود خبری نداشت ازش ...پس سمت دفتر کار برادرش/ایستگاه پلیس رفت ....
نظر یادت نره رفیقم!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
پارت دوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
ـ تو دیگه کی هستی ....چی از جون من میخوایی...تو...
ات:آروم باش من مثل اونا نیستم آسیبی بهت نمیزنم برای کمک ...
هنوز حرف تموم نشده بود که یقه اش محکم ول شد و باعث شد به سمت عقب آروم بیفته....
ـ من نیازی به کمک ندارم
ات: اما میخوای از اینجا نجات پیدا کنی دیگه نه؟!
تهیونگ دست های لرزونش رو روی صورتش که از عصبانیت قرمز شده بود کشید و از فریاد هایی که کشیده بود رگاش همه برجسته شده بودن...
ـ تو میخوای کمکم کنی از این مهلکه بیام بیرون؟!...چجوری اعتماد کنم یکی از اونا نیستی و....تو بهم اعتماد میکنی؟
ات:آره من بهت اعتماد میکنم و تو هم ....فقط با من همراهی کن خب ؟ اگر از اینجا در نیومدی یا هرچیز دیگه ایی من اصلا کلا از کارم از همه چیم استعفا میدم قبول؟!
پسر نیم نگاهی به دختر روبروش کرد داره با جونش معامله میکنه بدون اینکه خودش بدونه ...
ـ قبول ...
دختر لبخند گرمی تحویلش داد ...
ویو تهیونگ
برای خودمم عجیب بود ولی با اینکه بیماریم از حدش فراتره با اینحال کنارش آروم شدم ...
ات: خب بیا از همین الان کارمون رو شروع کنیم ...از خودت تعریف کن کی هستی گذشتت چی بوده حتی کارت چیه !
میدونست اگر عین واقعیت بهش بگه دختر از ترس و نجات جون خودش هم که شده فرار میکنه ...آروم آب گلوش رو قورت داد
ـ من کیم تهیونگ ....رئیس یه شرکتم و ....
ات:پدر و مادرت چی ؟! خواهر و برادر؟!
ـ ندارم ...پدر و مادرم ...
کمی مکث کرد چی باید میگفت حقیقت رو ؟!...نه نه نمیدونست ولی نمیتونست این رو بگه ...
ـ پدر و مادرم رو تو ...تصادف از دست دادم ...هر دو مردن و من نه....بچه بودم و از همونجا تروما ها کم کم جاشون رو به ...سادیسم و عدم کنترل اعصاب داد ولی...ه،هیچی...
ات: چه اتفاقاتی بیفته بیماریت رو میشه؟!.
ـ کامل بگم ؟!
ات: آره من اینجام برا همین کار...
ـ وقتی کسی به حرفم گوش نده،سرم داد بزنه،مجبور به کاری بکنه که نمیخوام،وقتی خاطراتم برگردن،حتی کوچیک ترین دلایل که باعث یکم عصبانیتم بشه بدون اینکه بخوام جاش رو با سادیسم و کنترل اعصاب عوض میکنه، وقتی که نگران کسی بشم که برام عزیزه...هرچند تا حالا نشدم (آروم)
ات: خب پس ...ممکنه به خودت آسیب بزنی؟!
ـ نمیدونم ...تا حالا اتفاق نیافتاده ...فکر کنم ....
ات: من هر روز میام اینجا خب ؟!...باهم حرف میزنیم گاهی هم شاید یه بازی کوچولو ...قرص هات رو سر وقت بخور خب ؟!
ـ من قرص نمیخورم ...
ات: من و ببین باید بخوری تا خوب بشی ...
تو چشمای دختر نگاه کرد کمی مکث کرد و آروم لب زد
ـ. باشه
ات بلند شد و بعد خداحافظی کوتاه از اتاق بیرون رفت ...چند تا دارو نوشت که باید براش تجویز میشد...
نگهبان : اما اون دارو هاش رو نمیخوره ...وقتی هم مجبورش میکنیم عصبی میشه ...
ات: چرا ایندفعه میخوره...در ضمن مجبورش نکنید دو بار بهش بگید گوش نکرد زنگ بزنید به من ...حق هم ندارید سرش داد بزنید یا بخواید برای اینکه چیزی بخوره کتک بزنید ...مثل بیمار قبلی...
نگهبان:چشم ...
بعد از خداحافظی کوتاه به بیرون رفت باید میرفت پیش برادرش خیلی وقت بود خبری نداشت ازش ...پس سمت دفتر کار برادرش/ایستگاه پلیس رفت ....
نظر یادت نره رفیقم!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
- ۳۹۰
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط