پآرت¹⁰
پآرت¹⁰
*ویو یونگی*
عا چرا هان وو ناراحت بود بعداز اومدن نوا؟
ولش کن اصلا ازش خوشم نمیاد
با اون چتای دیشبش...
*ویو چتای دیشب*
هان وو:سلام یونگی خوبی
یونگی: سلام خوبم کاری داشتی این وقت شب؟
هان وو: خواستم بگم نمیای خونمون؟
یونگی: راجبش فکر میکنم ولی ما اونقدر صمیمی نیستیم که بیام خونتون
هان وو: خب چیه مگه صمیمی میشیم
یونگی: ترجیح میدم به همین روال ادامه بدیم
هان وو: میشه بگی کی میای؟
یونگی: چرا انقدر اسرار داری بیام
هان وو: خبمیخوام باهم باشیم
یونگی: برای من فرقی نداره
به هرحال فکر نکنم بتونم بیام
(خواست بپیچونش)
یونگی: شببخیر
*ویو مدرسه*
نوا صداش زد و باهم برن
*ویو توراه*
نوا با لحن شاد بودن: خخخب هیونگ چخبر از خودت؟
یونگی: هیچی چ خبری میخواستی باشه
نوا: خب بلخره رابطط با اون دخت...
حرفشو قطع کرد
یونگی: چیزی بین ما نیست خواستم اینو بت بگم ک اونجوری با حسودی نگامون نکنی
نوا: هااا چی منننن؟ کیی؟
یونگی: باشه تو نگاه نکردی
نوا: نه نکردم چرا چرتو پرت میگی؟ اه!
رسیدن خونه
بابا چند روز رفته بود به بوسان پیش فامیلاش
از قبل گفته بود بهش
رسیدن خونه با خستگی
نوا: وااای چقدر خستمم هووووووف باباهم نیست که اه
نوا:هیونگ میری یچیزی درست کنی؟خستم!
یونگی: عااا منم خستمااا
به نوا نگاهی کرد و سریع گف: باشه باشهه
یونگی: غذا هست همونو داغش میکنم
نوا: بااااشه
*ویو سر میز شام😎😌*
...
۲۵ لایک
۱۰ بازنشر
(این دفعه بازنشر نرسه واقعا نمیزاارمم)
*ویو یونگی*
عا چرا هان وو ناراحت بود بعداز اومدن نوا؟
ولش کن اصلا ازش خوشم نمیاد
با اون چتای دیشبش...
*ویو چتای دیشب*
هان وو:سلام یونگی خوبی
یونگی: سلام خوبم کاری داشتی این وقت شب؟
هان وو: خواستم بگم نمیای خونمون؟
یونگی: راجبش فکر میکنم ولی ما اونقدر صمیمی نیستیم که بیام خونتون
هان وو: خب چیه مگه صمیمی میشیم
یونگی: ترجیح میدم به همین روال ادامه بدیم
هان وو: میشه بگی کی میای؟
یونگی: چرا انقدر اسرار داری بیام
هان وو: خبمیخوام باهم باشیم
یونگی: برای من فرقی نداره
به هرحال فکر نکنم بتونم بیام
(خواست بپیچونش)
یونگی: شببخیر
*ویو مدرسه*
نوا صداش زد و باهم برن
*ویو توراه*
نوا با لحن شاد بودن: خخخب هیونگ چخبر از خودت؟
یونگی: هیچی چ خبری میخواستی باشه
نوا: خب بلخره رابطط با اون دخت...
حرفشو قطع کرد
یونگی: چیزی بین ما نیست خواستم اینو بت بگم ک اونجوری با حسودی نگامون نکنی
نوا: هااا چی منننن؟ کیی؟
یونگی: باشه تو نگاه نکردی
نوا: نه نکردم چرا چرتو پرت میگی؟ اه!
رسیدن خونه
بابا چند روز رفته بود به بوسان پیش فامیلاش
از قبل گفته بود بهش
رسیدن خونه با خستگی
نوا: وااای چقدر خستمم هووووووف باباهم نیست که اه
نوا:هیونگ میری یچیزی درست کنی؟خستم!
یونگی: عااا منم خستمااا
به نوا نگاهی کرد و سریع گف: باشه باشهه
یونگی: غذا هست همونو داغش میکنم
نوا: بااااشه
*ویو سر میز شام😎😌*
...
۲۵ لایک
۱۰ بازنشر
(این دفعه بازنشر نرسه واقعا نمیزاارمم)
- ۱۰۴
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط