{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:12
name:عشق وجدایی


ویو بورا


به همراه اجوما به سمت یک راهرو رفتیم اون جا خیلی شیک بود همه جا قرمز و کریستاری بود وقتی در سالن باز بود افرادی که نمی شناختم دور میز بودن ولی تهیونگ و جئون رو می شناختم...وقتی در باز شد همه نگاه ها روی من اوفتاد یکم ترسیدم ولی تهیونگ گفت
# اومدی با بشین غذا الان سرد میشه
...........+
حرکت کردم به سمت صندلی که کنار تهیونگ خالی بود
-باید اینجا بشینی..
و بعد به صندلی کناریش اشاره کرد....
+چشم...
# خب کوک نمی دونی یونگی کی میاد؟
-گفت که نزدیکه الانست که برسه...شما از خودتون پذیرایی کنید...
٪ببخشید دیر کردم....
# بلخره اومدی....
وقتی یونگی اومد کوک و تهیونگ بلند شدن و اون رو بغل کردن انگار خیلی صمیمی بودن یونگی وقتی من رو دید یجوری شد و کنار تهیونگ نشست..
-راستی من تو رو با خانوادم اشنا نکردم...
# بزار شام بخوریم بعدا..
-نه الان بهترین موقعست..خب این مامانمه خانم کیم جنی، و این هم پدرمه جئون جین هست...
*سلام عزیزم من مادر کوک و تهیونگ هستم..
٬من هم پدرشون هستم...
+بله ...سلام...
- برادرم هم که می شناسی... یونگی هم که همین طور دوست صمیمیه....
+بله می شناسمشون....
-من همه رو امروز برای یه چیز جمع کردم...
# خب چه سوپرایزی داری؟(خندید)
-من سه روز دیگه با بورا ازدواج می کنم ....
+چییی؟
-بایدم شوکه شی بلخره منو چند سال با هم دوست بودیم بعد الان دارم میگم که با هم ازدواج کنم...
+ولی منو تو که..
کوک دستشو گذاشت روی رون پام و فشار داد که متوجه شدم نباید چیزی بگم..
٬چرا انقدر یوهویی؟
# راست میگه برای چی؟
-خب باید برای این عمارت یک وارث بیارم و این که بورا رو انتخاب کردم چون چند سال می شناختمش..
٪کوک الان این کار رو نکن فکر نکنم زمان خوبی باشه الان که داری قرار داد می بندی...
-اتفاقا الان بهترین موقع هستش.. خب نظرتو چیه بورا؟
+من چیزی از قرار دادت نمی دونم...
*چیز مهمی نیست چند تا باند تصمیم گرفتن با کوک قرار داد ببندن مثل همیشه
+باند چی؟
*وا.. باند مافیا دیگه همونی که همیشه کوک باهاشون کار میکنه از عمارت های جیمین..از اونجایی که پسرم جز اولین ها به حساب میاد همه می خوان جاش رو بگیرن..
..........+
٬چیزی شده بورا؟(جدی پرسید)
+ن...نه نه چیزس نیست...
بعد از حرف مادر کوک حس خیلی بدی داشتم دستام تمام یخ زده بود نمی تونستم کلماتش رو هضم کنم واقعا من توی دو سال زیر دست مافیا ها کار می کردم سریع غذامو خوردم تا از اون جا برم..
+خب.. بابت غذا ممنون ..من دیگه میرم
-وایسا با هم میریم
+من یکم خستم زودتر میرم...
#بورا وایسا من باهات میام..
+باشه..
بلند شدم که تهیونگ هم دنبالم اومد..
تا دم اتاق هیچ حرفی بینمون نبود
+خب شبت بخیر تهیونگ
# بورا....کارت دارم..
+میشنوم..
# ببخشید که از اول همه چیز رو بهت نگفتم حتما یکم شوکه شدی به خاطر اون حرفایی که مادرم زد ببخشید..
+میدونی چیه.. مشکلی نیست فقط من نباید به همه اعتماد می کردم...
# اونجوری که فکر می کنی...
+مگه من چجوری فکر می کنم؟هان؟...کدوم یکی از اون حرف هایی که من می زنم دروغه هان؟من تمام زندگیم رو توی بدبختی گذروندم خواهرم حتی توی چشمام نگاه نمی کنه مامان بابام مردن.... من تنهام بعد توی سن کم باید با کسی ازدواج کنم که حتی یک بارم باهاش مثل ادم حرف نزدم فقط می دونم اون مافیاست و یه دروغ گو حالم از خودم به هم میخوره که گول شما هارو خوردم که زندگیم به اینجا برسه..(با هر کلمه ای که میگفتی گریه می کردی..)
# من معذرت می خوام ..بورا من رو ببخش..
+نیازی نیست...
با همون کلمه ای که گفتم سریع درو بستم نشستم پشت در و زانو هامو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن واقعا دلم پر بود..
انگار یه بقض بود که همیشه توی گلوم گیر کرده .....
دیدگاه ها (۶)

part:13name:عشق و جداییویو کوک بعد از رفتن تهیونگ و بورا بلن...

part:14name:عشق و جداییویو بوراواقعا نمی دونم چرا با کوک ازد...

part:11name:عشق وجداییویو بورابعد از رفتن تهیونگ خیلی حس بهت...

part:10name:عشق وجداییویو تهیونگ:بورا رو اروم به اغوش کشیدم ...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط