{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:43

Part:43

امیلی بعد از رفتن تهیونگ بیرون اتاق، شروع به جمع کردن شیشه خورده های شد.
لباس خواب حریری پوشید.
پنجره رو نیمه باز گذاشت و زیر پتویی که به خاطر هوای خنک بیرون کمی یخ شده بود خزید.

ساعت ها گذشت، و امیلی شاهد مسابقه بین عقربه های ساعت بود. تمام افکار به مغزش هجوم برده و خواب رو از چشمانش گرفته بود.

بالاخره بعد از مدتی، چشمانش سنگین شد و دَم دَم های صبح به خواب رفت.

صبح روز بعد، به خاطر اون ذوقی که شب قبلش هم خواب رو ازش گرفته بود، زودتر بیدار شد. وقتی به ساعت نگاه کرد اون عقربه ها ساعت شیش و نیم رو نشون می‌دادند.
پس امیلی تصمیم گرفت تا دوش کوتاهی بگیره.

دوش آب سرد بهش کمک می‌کرد تا بتونه بهتر تمرکز کنه، و سرحال‌تر بشه.

بعد از اون دوش کوتاهی که گرفته بود، یک لباس مناسب که شامل شلوار مشکی به همراه بلوز سفید، یقه هفت. به تن کرد.
موهایی که هنوز کمی خیس بود رو بالا بست و چند تره که کوتاه تر بود رو بیرون کِش ول کرد.

و در آخر کارش رو با پاشیدن یکی از عطرهای، شیرین خنکش بر روی گردن و کمی از لباسش تموم کرد.

نگاهی به خودش کرد، از تیپی که زده بود راضی بود. پس مشکلی پیش نمی‌اومد.

از اتاقش بیرون اومد و کنجکاوانه به اطراف نگاه میکرد.
دنبال تهیونگ بود‌. که حضورش رو پشت سرش حس کرد.
البته فقط اون عطر تلخی که از وقتی اومده بودن بوش همه جا رو پر کرده بود، وجود تهیونگ رو اثبات می‌کرد.

برگشت و هر دو به هم خیره شده بودند.
پسر یک پیراهن کرم همراه شلوار اتو خورده‌ی قهوه‌ای رنگش، پوشیده بود و اون موهای حالت دارش رو، روی پیشونیش ریخته بود.

بعد از صبح بخیری که هر دو هم‌ زمان گفتن، به سمت آشپزخونه رفتن تا صبحانه رو میل کنند.

و خب، رفتن به آشپزخونه همانا و دیدن ویولت و مارکو هم همانا.
سلام کوتاهی کرد و پشت صندلی خودش جای گرفت.
ویولت با چشماش برای مارکو خط و نشون می‌کشید تا چیزی نگه، و خب مارکو هم چیزی نگفت.

همگی سر میز نشستند و مشغول خوردن شدن تا اینکه ویولت سر بحث رو با امیلی باز کرد.

- خیر باشه، صبح به این زودی جایی میخوای بری؟ آخه آماده شدین.

امیلی فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد، که باعث شد تهیونگ بلافاصله بعدش شروع به حرف زدن بکنه.

- بله، امیلی به خواهش من میخواد کمی اینجا رو به من نشون بده.

امیلی تازه متوجه منظور تهیونگ که گفته بود"کی گفته با اون‌ها قراره بریم" دقیقا چیه.

بعد از چند دقیقه، امیلی که تقریبا نصف صبحانه‌اش رو خورد از سر میز بلند شد.
ببخشیدی گفت و بعد رو به تهیونگ حرفش رو ادامه داد.

-اکه صبحانت رو تموم کردی بریم.

تهیونگ هم سری تکون داد و هر دو به بیرون خونه قدم برداشتند
----------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

{مافیایی برای من)پررت:۶ویو کوک:یهو تهیونگ افتاد رو شونم فهمی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 25هوا تاریک شده بود و گروه دوباره به...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

پارت ۴ساعت ۹ و ۴۰ دقیقه شب_جونگکوک:تهیونگ که یکم دمای بدنش ج...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۲ویو راوی نورا فنج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط