با حس سردی چشمام رو باز کردم
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁹
با حس سردی چشمام رو باز کردم...
پلکام سنگین بودن..
یه لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام... تو تخت خودم بودم.. پتو تا روی شونه هام کشیده شده بود... پیشونیم خیس سرد بود.. انگار تبم کم شده بود.
بوی عطر اشنایی میومد..
کنارم رو نگاه کردم. خودش بود...
جونگکوک بود که روی مبل کنار تخت نشسته بود..
تو اون تاریکی فقط برق چشماش معلوم بود... بی حرکت.. بی صدا.. سیگار نیم سوخته بین انگشتاش بود و دود میکرد...
ولی حتی یه پک هم نمیزد.
صدای خش خش ملحفه باعث شد سرش رو بلند کنه.
نگاهش سنگین بود. اما اون خشم توش مرده بود.. تو چشماش خستگی.. پشیمونی.. بود.
اروم شروع کرد به صحبت کردن...
جونگکوک: تب داشتی.. سه ساعت بیهوش بودی..
ساکت بودم.. با چهره سرد خنثی بهش نگاه میکردم...
با صدای گرفته سرد گفتم...
ا/ت: جیمین منو اورده اینجا؟!
یکم مکث کرد بعد با صدای خسته اروم گفت..
جونگکوک: نه... خودم اوردمت.
سکوت سنگین بینمون افتاد..
نفس عمیق کشید. سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد بلند شد..
با قدم های اروم نزدیکم شد تو صورتم خم شد...
دست سردشو رو پیشونیم گذاشت که باعث شد لرزی به تنم بیوفته.
جونگکوک: تبت پایین اومده. استراحت کن...
اینو گفت از اتاق بیرون رفت...
همینجوری به در خیره شده بودم...
............................................
دخترا بازم پارت داریم یه مدت صبر کنید🎀
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁹
با حس سردی چشمام رو باز کردم...
پلکام سنگین بودن..
یه لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام... تو تخت خودم بودم.. پتو تا روی شونه هام کشیده شده بود... پیشونیم خیس سرد بود.. انگار تبم کم شده بود.
بوی عطر اشنایی میومد..
کنارم رو نگاه کردم. خودش بود...
جونگکوک بود که روی مبل کنار تخت نشسته بود..
تو اون تاریکی فقط برق چشماش معلوم بود... بی حرکت.. بی صدا.. سیگار نیم سوخته بین انگشتاش بود و دود میکرد...
ولی حتی یه پک هم نمیزد.
صدای خش خش ملحفه باعث شد سرش رو بلند کنه.
نگاهش سنگین بود. اما اون خشم توش مرده بود.. تو چشماش خستگی.. پشیمونی.. بود.
اروم شروع کرد به صحبت کردن...
جونگکوک: تب داشتی.. سه ساعت بیهوش بودی..
ساکت بودم.. با چهره سرد خنثی بهش نگاه میکردم...
با صدای گرفته سرد گفتم...
ا/ت: جیمین منو اورده اینجا؟!
یکم مکث کرد بعد با صدای خسته اروم گفت..
جونگکوک: نه... خودم اوردمت.
سکوت سنگین بینمون افتاد..
نفس عمیق کشید. سیگارش رو توی زیرسیگاری خاموش کرد بلند شد..
با قدم های اروم نزدیکم شد تو صورتم خم شد...
دست سردشو رو پیشونیم گذاشت که باعث شد لرزی به تنم بیوفته.
جونگکوک: تبت پایین اومده. استراحت کن...
اینو گفت از اتاق بیرون رفت...
همینجوری به در خیره شده بودم...
............................................
دخترا بازم پارت داریم یه مدت صبر کنید🎀
- ۶۷۰
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط