hi
ملت بیدارید؟
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ①②
به سمت پارک حرکت کردم و روندم هانا و هانول داشتن با هم دیگه خط و نشون میکشیدن که هانا لباساشو کثیف نکنه و فلان ولی من هنوز داشتم تحلیل میکردم که حسم به هانول چیه؟ ایا یه هوس مضخرفه که به جونم افتاده؟ یا فقط حسم به هه سو عه که دوباره فعال شده؟ شباهتشون منو داره به شک میندازه؟ میتونم اعتماد کنم؟ میتونم دوباره مثل یه پروانه دور یه گل بگردم؟ میتونم دوباره طمع لباشو بچشم؟ بهم اجازه میده؟ اصلا منو قبول میکنه؟ توی مغزم به خودم پوزخند زدم اخه چرا دارم به اینا فکر میکنم من فقط میخوام با برادر این دختر بازی کنم اخه عاشقی چیه.. ذهنم رو متوقف کردم و کنار پارک ایستادم ماشین وررقفل کردم که هانا دویید رفت سمت وسایل بازی منو هانول رو نیمکت های کنار زمین بازی نشستیم و به بازی کردن هانا با پسر ها دختر بچه ها نگاه کردیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پرسیدم:از دورانی که با هیون سو بودی نمیخوای بگی؟🐼اگه بگم... تو هم از دورانت با اون دختر میگی؟ 🐰..... باشه.. میگم.. /به صورتش، نگاه کردم /ولی تو اول بگو🐼ام.. خب دختر ۲۹ساله ای که یه پسر که فقط اومده بود بخیه اش رو بکشه رو دید عاشقش شد... شمارشو با نازو عشوه ی تمام داد... که نباید هیچوقت میداد... باهاش یه سال رابطه داشت.. یه سال با دروغ اینکه اون پسر رئیس یه شرکت واردات وسایل پزشکیه موند باهاش.. ولی بعدا گندش در اومد که پسرک مافیاعه... ادم کشتن براش کار یه دقه اس.. و میتونه همین کار رو با تو هم بکنه... دخترک باهاش کات کرد.. سخت بود.. عذاب کشید ولی فراموشش کرد و بیمارستان شم عوض کرد.. قول دادم ازش انتقام بگیرم ولی هنوز به این حجم از شجاعت نرسیدم ولی /به صورت کوک که تمام مدت بهش زل زده بود نگاه کرد/فکر کنم تو بتونی کمکم کنی بهش برسم.. هوم؟ 🐰قطعا این کار رو میکنم... هوز دوستش داری؟ به ثانیه نکشید که گفت 🐼نه ندارم حسی بهش 🐰همین قدم خوبیه 🐼خب.. حالا تو بگو.. از اون دختر 🐰سخته... هنوزم مرگش رو قبول نکردم.. اه.... دختری که اسمش هه سو بود و یه منشی ساده تو شرکتی که کوک باهاش رفت امد داشت بود... منشی رو خرید برای خودش.. دخترک عاشقش شد پسرکم عاشقش شد باهم زندگی کردن... رابطه داشتن... خیلی فرا تر از.. چیزی که فکرش ور کنی.. با هم رفتن خرید عروسی.. ولی بعدا فهمیدم... هه سو تمام مدت از طرف هیون سو تهدید میشده.. اخرین لحظه.. اونو تهدید به مرگ من میکنه... پس تصمیم میگیره خودشو از تو زندگیم محو کنه... خودشو از دیوار عمارتم پرت کرد پایین التماسش کردم... بیا پایین هه سو جان... پیام پایین درتسش میکنم.. ولی نیومد.. گفت بدون اون بهترم.. نفهمید خودشو که پرت کرد پایین روح منم باخودش برد.. از اون به بعد.. قسم خوردم.. هیون سو رو نابود کنم
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ①②
به سمت پارک حرکت کردم و روندم هانا و هانول داشتن با هم دیگه خط و نشون میکشیدن که هانا لباساشو کثیف نکنه و فلان ولی من هنوز داشتم تحلیل میکردم که حسم به هانول چیه؟ ایا یه هوس مضخرفه که به جونم افتاده؟ یا فقط حسم به هه سو عه که دوباره فعال شده؟ شباهتشون منو داره به شک میندازه؟ میتونم اعتماد کنم؟ میتونم دوباره مثل یه پروانه دور یه گل بگردم؟ میتونم دوباره طمع لباشو بچشم؟ بهم اجازه میده؟ اصلا منو قبول میکنه؟ توی مغزم به خودم پوزخند زدم اخه چرا دارم به اینا فکر میکنم من فقط میخوام با برادر این دختر بازی کنم اخه عاشقی چیه.. ذهنم رو متوقف کردم و کنار پارک ایستادم ماشین وررقفل کردم که هانا دویید رفت سمت وسایل بازی منو هانول رو نیمکت های کنار زمین بازی نشستیم و به بازی کردن هانا با پسر ها دختر بچه ها نگاه کردیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پرسیدم:از دورانی که با هیون سو بودی نمیخوای بگی؟🐼اگه بگم... تو هم از دورانت با اون دختر میگی؟ 🐰..... باشه.. میگم.. /به صورتش، نگاه کردم /ولی تو اول بگو🐼ام.. خب دختر ۲۹ساله ای که یه پسر که فقط اومده بود بخیه اش رو بکشه رو دید عاشقش شد... شمارشو با نازو عشوه ی تمام داد... که نباید هیچوقت میداد... باهاش یه سال رابطه داشت.. یه سال با دروغ اینکه اون پسر رئیس یه شرکت واردات وسایل پزشکیه موند باهاش.. ولی بعدا گندش در اومد که پسرک مافیاعه... ادم کشتن براش کار یه دقه اس.. و میتونه همین کار رو با تو هم بکنه... دخترک باهاش کات کرد.. سخت بود.. عذاب کشید ولی فراموشش کرد و بیمارستان شم عوض کرد.. قول دادم ازش انتقام بگیرم ولی هنوز به این حجم از شجاعت نرسیدم ولی /به صورت کوک که تمام مدت بهش زل زده بود نگاه کرد/فکر کنم تو بتونی کمکم کنی بهش برسم.. هوم؟ 🐰قطعا این کار رو میکنم... هوز دوستش داری؟ به ثانیه نکشید که گفت 🐼نه ندارم حسی بهش 🐰همین قدم خوبیه 🐼خب.. حالا تو بگو.. از اون دختر 🐰سخته... هنوزم مرگش رو قبول نکردم.. اه.... دختری که اسمش هه سو بود و یه منشی ساده تو شرکتی که کوک باهاش رفت امد داشت بود... منشی رو خرید برای خودش.. دخترک عاشقش شد پسرکم عاشقش شد باهم زندگی کردن... رابطه داشتن... خیلی فرا تر از.. چیزی که فکرش ور کنی.. با هم رفتن خرید عروسی.. ولی بعدا فهمیدم... هه سو تمام مدت از طرف هیون سو تهدید میشده.. اخرین لحظه.. اونو تهدید به مرگ من میکنه... پس تصمیم میگیره خودشو از تو زندگیم محو کنه... خودشو از دیوار عمارتم پرت کرد پایین التماسش کردم... بیا پایین هه سو جان... پیام پایین درتسش میکنم.. ولی نیومد.. گفت بدون اون بهترم.. نفهمید خودشو که پرت کرد پایین روح منم باخودش برد.. از اون به بعد.. قسم خوردم.. هیون سو رو نابود کنم
- ۵.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط