{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر خاطره دارم......

آنقدر خاطره دارم......

که گاهی فکر میکنم چقدر پیرم!!
وقتی چشم هایم را می بندم
و انگشتان پایم
به منتقل زیر کرسی مادربزرگ میچسبد.

وقتی از رادیو هر قصه ای می شنوم
ظهر جمعه می شود!!

و چای از مزارع سیلان
تا قهوه خانه های لاهیجان
تنها در استکان های کمر باریک
طعم چای میدهد......

چشم هایم را میبندم، و صدبار جریمه میشوم،خط میخورم!!
و درخت انار باغچه دلش خون میشود
همین که می فهمد.....
مدیر مدرسه از شاخه هایش
چوب فلک ساخته است!!

چشم هایم را می بندم و میبینم چقدر
خاطره دارم......
شنیده ام آدم ها پیش از انکه بمیرند...
تمام خاطراتشان را دوره میکنند!!

و مرگ چقدر باید منتظر بماند
تا کار من تمام شود!!


«لیلا کردبچه»
دیدگاه ها (۳۹)

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

فیک : بین راندها

آنقدر خاطره دارم......که گاهی فکر میکنم چقدر پیرم!!وقتی چشم ...

دلم برای آینده تنگ شده است. یاد روز هایی که بعداً می آیند از...

به تنم زار می زند...دلتنگی هایم...بس که کش می آید این...لحظه...

گوشه دنج دلم...

☕️ مادربزرگ خودت باش!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط