{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بــاران مــی بــارید ...

بــاران مــی بــارید ...
کودک نگاهـی به سوراخ چکمه اش انداخت و لـبخندی زد .
سرش را رو به آسـمان کـرد وگـفـت:
خــدایا گـریه نـکن، امشـب میدوزمــش...!
دیدگاه ها (۵)

اسمش را میگذاریم؛دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . . ...

ســــ ـــ ـــخت است... سخت است درک کردن کســــ ـــی که غــ...

دیروز به جرم بالا رفتن ار قلبت دستگیر شدم... بیا بهشون بگو ...

پسره پست گذاشته: به ارواح جـــــدم نیستی در حـــــــــدم م...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط