──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁰
مینهیوک با همون لبخندِ گرم و چالگونهش،نگاهش رو به دوهیون دوخت.
_خب،حالا که آقای کوچولوی ما هم رسید،دیگه شام میتونه شروع بشه
دوهیون اخم ریزی کرد و گفت:ببخشید اما..من کوچولو نیستم
مینهیوک ابروشو بالا انداخت،لبخندشو کمی کمرنگ کرد و گفت:خب پس..باید آقای کیم صداتون کنم،جناب؟
دوهیون زیرلب خندید و سرشو آروم تکون داد.
صدای خنده دوهیون،انگار به این عمارت رنگ میداد.
ناخوداگاه لبخند محوی روی لبم نشست.
یهو نگاه کوتاهی به انتهای میز انداختم.
تهیونگ اونجا نشسته بود.
ساکت..
و دور از بقیه.
برخلاف تمام شبهای قبل،حتی وقتی وارد شدم،نگاهم نکرد.
به رقص مشـروبش توی جام خیره شده بود..
چشمهاش از سر مسـتی خمار شده بودن.
چند ثانیه بیشتر نگاهش کردم.
بعد آهسته نگاهمو ازش گرفتم.
هنوز نمیدونستم چرا دیدن حال بدش،انقدر سنگین روی قلبم مینشست.
تازه متوجه جیان شده بودم.
یه پیرهن مجلسی مشکیِ جذب و ساتن به تن داشت و یه شالِپَر مشکی روی شونههاش افتاده بود.
فقط توی سکوت نگاهشو انداخته بود روی جونگ کوک.
_سردت نیست؟
صدای جونگکوک بود.
سرمو اروم به معنی «نه» تکون دادم.
اصلا چرا باید براش مهم باشه؟
انگار کسی که کنارم نشسته بود..اصلا جونگ کوک نبود.
جدیدا..نگاههاش طولانی تر شده بودن.
سوال های بیجا و عجیبغریبش هم بیشتر شده بودن..
صدای قدمهای سنگین گرگ پیر از سمت عمارت اومد و باعث شد رشته افکارم پاره بشه.
چند لحظه بعد،وارد حیاط شد و نگاه کوتاهی به میز انداخت.
مینهیوک لبخند زد،از جاش بلند شد و گفت:بالاخره جناب برادر هم تشریف آوردن
گرگ پیر فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت،سرش رو تکون داد و گفت:امیدوارم مثل قبل دردسرساز نباشی
مینهیوک خندید و گفت:من؟..هیونگ،تو هنوزم بابت اون اتفاق قدیمی ناراحتی؟
گرگ پیر سر جای خودش نشست و گفت:بعضی اتفاقها قدیمی نمیشن،مینهیوک
مینهیوک چیزی نگفت و فقط زیرلب خندید.
گرگ پیر با حرکت کوتاه دستش به بقیه اجازه داد شام رو شروع کنن.
صدای قاشقها و صحبت های آروم،سکوت حیاط رو میشکست.
مینهیوک جـامـش رو بالا آورد و رو به جونگکوک گفت:به سلامتی برگشتن من..و البته نامزدی برادرزادهی عزیزم
جونگکوک جامش رو به جام اون زد.
_به سلامتی
مینهیوک جرعهای نوشید و با شیطنت گفت:فقط یه جرعه؟،انتظار داشتم بیشتر از اینا ازم استقبال کنی
جونگکوک لبخند محوی زد و گفت:بهتر از همه میدونید اگه مـست بشم چه اتفاقی میوفته
اما مینهیوک بدون توجه به حرف جونگکوک جـامش رو پر کرد.
جـامها یکییکی پر میشدن.
مینهیوک با همون انرژی همیشگی،از خاطرات قدیمی تعریف میکرد و هر بار لبخندِ روی لبِ جونگکوک پررنگ تر میشد.
حرکت دستهاش کندتر شده بود و نگاهش کمی سنگین به نظر میرسید.
مینهیوک که متوجه شد،با خنده گفت:آقای جئون انگار دیگه کامل هوشیاریشون رو از دست دادن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁰
مینهیوک با همون لبخندِ گرم و چالگونهش،نگاهش رو به دوهیون دوخت.
_خب،حالا که آقای کوچولوی ما هم رسید،دیگه شام میتونه شروع بشه
دوهیون اخم ریزی کرد و گفت:ببخشید اما..من کوچولو نیستم
مینهیوک ابروشو بالا انداخت،لبخندشو کمی کمرنگ کرد و گفت:خب پس..باید آقای کیم صداتون کنم،جناب؟
دوهیون زیرلب خندید و سرشو آروم تکون داد.
صدای خنده دوهیون،انگار به این عمارت رنگ میداد.
ناخوداگاه لبخند محوی روی لبم نشست.
یهو نگاه کوتاهی به انتهای میز انداختم.
تهیونگ اونجا نشسته بود.
ساکت..
و دور از بقیه.
برخلاف تمام شبهای قبل،حتی وقتی وارد شدم،نگاهم نکرد.
به رقص مشـروبش توی جام خیره شده بود..
چشمهاش از سر مسـتی خمار شده بودن.
چند ثانیه بیشتر نگاهش کردم.
بعد آهسته نگاهمو ازش گرفتم.
هنوز نمیدونستم چرا دیدن حال بدش،انقدر سنگین روی قلبم مینشست.
تازه متوجه جیان شده بودم.
یه پیرهن مجلسی مشکیِ جذب و ساتن به تن داشت و یه شالِپَر مشکی روی شونههاش افتاده بود.
فقط توی سکوت نگاهشو انداخته بود روی جونگ کوک.
_سردت نیست؟
صدای جونگکوک بود.
سرمو اروم به معنی «نه» تکون دادم.
اصلا چرا باید براش مهم باشه؟
انگار کسی که کنارم نشسته بود..اصلا جونگ کوک نبود.
جدیدا..نگاههاش طولانی تر شده بودن.
سوال های بیجا و عجیبغریبش هم بیشتر شده بودن..
صدای قدمهای سنگین گرگ پیر از سمت عمارت اومد و باعث شد رشته افکارم پاره بشه.
چند لحظه بعد،وارد حیاط شد و نگاه کوتاهی به میز انداخت.
مینهیوک لبخند زد،از جاش بلند شد و گفت:بالاخره جناب برادر هم تشریف آوردن
گرگ پیر فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت،سرش رو تکون داد و گفت:امیدوارم مثل قبل دردسرساز نباشی
مینهیوک خندید و گفت:من؟..هیونگ،تو هنوزم بابت اون اتفاق قدیمی ناراحتی؟
گرگ پیر سر جای خودش نشست و گفت:بعضی اتفاقها قدیمی نمیشن،مینهیوک
مینهیوک چیزی نگفت و فقط زیرلب خندید.
گرگ پیر با حرکت کوتاه دستش به بقیه اجازه داد شام رو شروع کنن.
صدای قاشقها و صحبت های آروم،سکوت حیاط رو میشکست.
مینهیوک جـامـش رو بالا آورد و رو به جونگکوک گفت:به سلامتی برگشتن من..و البته نامزدی برادرزادهی عزیزم
جونگکوک جامش رو به جام اون زد.
_به سلامتی
مینهیوک جرعهای نوشید و با شیطنت گفت:فقط یه جرعه؟،انتظار داشتم بیشتر از اینا ازم استقبال کنی
جونگکوک لبخند محوی زد و گفت:بهتر از همه میدونید اگه مـست بشم چه اتفاقی میوفته
اما مینهیوک بدون توجه به حرف جونگکوک جـامش رو پر کرد.
جـامها یکییکی پر میشدن.
مینهیوک با همون انرژی همیشگی،از خاطرات قدیمی تعریف میکرد و هر بار لبخندِ روی لبِ جونگکوک پررنگ تر میشد.
حرکت دستهاش کندتر شده بود و نگاهش کمی سنگین به نظر میرسید.
مینهیوک که متوجه شد،با خنده گفت:آقای جئون انگار دیگه کامل هوشیاریشون رو از دست دادن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۲.۴k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط