{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁹
بعد از چند لحظه سکوت گفت:جونگ کوک..اون خیلی عوض شده
لبخندش پررنگ تر شد.
_از بچگی توی فضای سرد و تاریک این عمارت قد کشیده،این باعث شده یکم مغرور بشه،برای همین نمیدونه چطور احساساتش رو درست بروز بده،اما..امروز دیدم چطور بهت اهمیت میده
برگشت و با همون لبخند بهم خیره شد.
_وقتی شنیدم میخواد ازدواج کنه،با خودم گفتم بازم از سر اجباره و فقط به‌خاطر منافع کاری هیونگه،اما..مثل اینکه واقعا پای یه عشق در میونه
عشق.
اون نمیدونه که این فقط یه بازی مسخره‌ست.
یه بازی که جونگ‌کوک شروعش کرد.
و اصلا نمیدونم قراره پایانش چطور باشه.
سکوت کردم و لبخند فیکی زدم.
نفس عمیقی کشید،برگشت و گفت:امیدوارم خیلی زود بهتر بشی،میبینمت
و بعد با قدم های نسبتا آروم اونجارو ترک کرد.
چند لحظه بعد،صدای قدم‌هاش هم توی راهرو محو شد.
من هنوز همون‌جا وایساده بودم.
نگاهم ناخودآگاه روی حلقه‌ی دستم نشست.
حلقه‌ای که جایگاهش رو روی انگشتم نمی‌دونستم.
اتفاق هایی که داشتن می‌افتادن..درست مثل یه کابوس بودن.
البته خیلی وقته که زندگیم تبدیل شده به یه کابوس.
نمی‌دونم کی قراره زندگی اون روی خوبشو بهم نشون بده..

امروز خیلی زود گذشت.
بیشتر داشتم برای خاموش کردن صدا های ذهنم کتاب میخوندم.
صدای تق تق در سکوت اتاق رو شکست.
_خانم کیم..
خدمتکار بود.
_رزا..بیا بریم شام بخوریم
و بعد صدای دوهیون.
بلند شدم و به سمت در رفتم.
دوهیون یه بافت سفید آستین‌بلند زیر سرهمی قهوه‌ای رنگش پوشیده بود و یه کتونی‌ سفید هم به پا داشت.
کنار خدمتکار وایساده بود و با ذوق نگاهم می‌کرد.
خدمتکار تعظیم کرد و گفت:امشب،به مناسبت اومدن آقای جئون،شام توی حیاط سرو میشه
لبخند کوچیکی روی لب دوهیون نشست.
_بریم رزا؟
دست کوچیکش رو به سمتم دراز کرد.
دستش رو گرفتم و گفتم:بریم
راهرو برخلاف همیشه روشن‌تر به نظر می‌رسید.
از سمت حیاط،نور چراغ‌ها روی دیوارهای عمارت افتاده بود.
هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم،صدای صحبت کردن و خنده‌ی چند نفر واضح‌تر می‌شد.
وقتی از عمارت پا به بیرون گذاشتیم،هوای سرد شب،تنمو به لرزه درآورد.
میز بزرگی وسط محوطه چیده شده بود.
چراغ‌های کوچیک از میون شاخه‌های درخت‌ها آویزون بودن و نور گرمشون روی میز و صندلی‌ها می‌افتاد.
هنوز گرگ پیر نیومده.
مثل اینکه امروز،شام فقط خانوادگیه..چون بقیه اعضای باند حضور ندارن‌.
مین‌هیوک با خنده چیزی برای جونگ‌کوک تعریف می‌کرد.
اما جونگ‌کوک بیشتر از اینکه به حرف‌هاش گوش بده،گاهی نگاه کوتاهی به اطراف مینداخت.
همین که چشمش به من افتاد،نگاهش روی صورتم ثابت موند.
نگاهمو ازش گرفتم و پیش دوهیون نشستم.
مین‌هیوک با همون لبخندِ گرم و چال‌گونه‌ش،نگاهش رو به دوهیون دوخت...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۱۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁸این نزدیکی دوباره باعث شد لرزش به تنم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁷نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

سه قلب یک عشق. 18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط