#خان_زاده #پارت310

#خان_زاده #پارت310

با تشر گفتم
_پاشو...پاشو به جای اینکه مزخرف بگی لباسات رو بپوش!
سری تکون داد و خواست از توی رخت خواب بلند بشه که همون لحظه تقه ای به در اتاق خورد.
چشم غره ای بهش رفتم و لباسم و پایین دادم و در حالی که مونس و در آغوش گرفته بودم به سمت در رفتم.
اهورا هم به جای اینکه بلند بشه و خودش و جمع و جور کنه؛ رفت زیره پتو!
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و بعد درو باز کردم.
مریم بانو پشت در ایستاده بود و داشت با لبخند نگاهم می کرد.
_سلام صبح بخیر!
لبخند متقابلی زدم و جواب سلامش رو دادم که ادامه داد
_آقا اهورا اومدن؟
متعجب لب زدم
_اره...ولی شما از کجا فهمیدید؟
_کفشاش و دم در دیدم عزیزم... اومدم صداتون کنم برای صبحانه.
با شرمندگی گفتم
_ببخشید خیلی توی زحمت انداختیم تون.
اخم مصنوعی کرد و گفت
_چه زحمتی آخه عزیزم...زود بیاید منتظرم.
سری تکون دادم که لبخندی زد و رفت.

بعد از خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم و همراهه اهورا راهی تهران شدم.
توی راه بالاخره دلم و زدم به دریا و ازش پرسیدم
_نمی خوای بگی چی شده؟
نگاهی بهم انداخت و بعد صدای موزیکی که در حال پخش بود، کم کرد.
منتظر بهش چشم دوختم که گفت
_اتفاق خاصی نیوفتاده...فقط بدهیم رو به بابای هلیا پرداخت کردم و هلیا رو هم طلاق دادم!
_واقعا؟ یعنی همه چیز تموم شد؟
لبخند تلخی زدم و گفت
_نه همه چیز تمومه تمومم نشده...من هنوز بیخیال سامان نشدم اگرم هلیا رو طلاق دادم فقط به این خاطر بود که دیگه سامان آسیبی به ناموسم نزنه.


🌹🍁
🍁🍁🍁🍁
دیدگاه ها (۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_95اهورا شراب به دست خیره چشم...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 52 "" ویو پارک جیمین ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم (

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part33رفتمو به صورتم ی آبی زدمبا لوازم آرایشم...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_17 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄دوش...

{عشق فراموش شده}[P9]+ بله بله درسته. به همین اسمهپیرزن :خب ب...

برده عمارت جئون

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط