{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدانم..

میدانم..

نیامده بودی که بمانی

چند روزی گذرت افتاد

به سرنوشت من

قرار بود , همدرد هم باشیم

نه درد هم

قرار بود , همدیگر را درک کنیم

نه ترک

لعنت به تمام قرارهایی که بود

اما
نبود
مانند
خودت
من ماندم و چشمانی ک نبودنت را باور نمیکند...
دیدگاه ها (۶)

چه جمع عاشقانه ایستهر شبحضور من و خیالتدر کنار آتشی که در در...

صبح ،برکت چشمان توست...آنگاه که انتظار حضورتواژه واژهدرمن شع...

ﻫﻨﮕـــــــﺎﻣـــــے ﮐﻪ ﺩﻝ ﮐﺴــــــے ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨــــــے ... ...

بزن گیتار که غم دارمتب دستاشو کم دارمبخون این قصه ی تلخی...ک...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

عاشقانه های شبنم

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART²⁹(نایون+...

فصل دومپارت شانزدهم | فاصله‌ای به اندازه‌ی دو سالسه ماه گذشت...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

میبخشی پارت ۴

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸صبح روز بعد___________...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁴جونگکوک روی صندلی چوبی اتاق بازجوی...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁷نور خورشید از لای پرده د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط