بازیدرخون
بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست چهل نه🍷🔪
تای ابرومو انداختم بالا
با زبون درازی تو چشمای سیاهش خیره شدم
لب زدم
+عه جدی؟! چه جالب...پس چرا خدمتکاری اینجا همشون باز لباس میپوشن...
تک خنده ای کرد
با چشمایی که مطمعن بودم ازش آتیش میبارید بهش نگاه کردم
چه جالب
برای من ممنوع بود بعد این عوضی خدمتکاراش همه بدون پوشش بودن
به زور خودمو کنترل کرده بودم چیزی نگم ..
ولی مگه میشد؟
مرتیکه از خود راضی
+همینجوری میرم بیرون تا همه بفهمن اربابشون چقدر وحشیع
خنده اش عمیق تر شد
خواستم از کنارش رد بشم برم که از پشت پیراهنمو گرفت
منو کشید سمت خودش
با خنده گفت
+حسودی میکنی؟ میدونستی وقتی حسودی میکنی چقدر با نمک میشی؟
داشت منو مسخره میکرد؟
+دوست نداری اینطوری لباس بپوشن؟
پارت دویست چهل نه🍷🔪
تای ابرومو انداختم بالا
با زبون درازی تو چشمای سیاهش خیره شدم
لب زدم
+عه جدی؟! چه جالب...پس چرا خدمتکاری اینجا همشون باز لباس میپوشن...
تک خنده ای کرد
با چشمایی که مطمعن بودم ازش آتیش میبارید بهش نگاه کردم
چه جالب
برای من ممنوع بود بعد این عوضی خدمتکاراش همه بدون پوشش بودن
به زور خودمو کنترل کرده بودم چیزی نگم ..
ولی مگه میشد؟
مرتیکه از خود راضی
+همینجوری میرم بیرون تا همه بفهمن اربابشون چقدر وحشیع
خنده اش عمیق تر شد
خواستم از کنارش رد بشم برم که از پشت پیراهنمو گرفت
منو کشید سمت خودش
با خنده گفت
+حسودی میکنی؟ میدونستی وقتی حسودی میکنی چقدر با نمک میشی؟
داشت منو مسخره میکرد؟
+دوست نداری اینطوری لباس بپوشن؟
- ۲.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط