{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روباهی به گرگی گفت:

روباهی به گرگی گفت:

ای گرگ به من یاد میدهی که چطور زندگی کنم ؟؟
گرگ گفت: برو از اون تپه بپر

روباه گفت: ولی شاید پایم بشکند

گرگ گفت: نترس من میگیرمت

و وقتی روباه پرید گرگ کمکش نکرد

روباه گفت:پس چرا کمکم نکردی منو نگرفتی؟

گرگ گفت؛این اولین درسه که به کسی اعتماد نکنی....
دیدگاه ها (۱۴)

تﻌــﻬـﺪ ﺩﺍﺷﺘــﻦ، ﻗــﺸﻨﮕــﻪ !!ﺣﺘـــﯽ ﺗﻌﻠــﻖ ﺩﺍﺷﺘﻦ !!!ﺍﯾﻨﮑـﻪ ﺑ...

تو همان شقايق معروف شعر سهرابي... تا تو هستي زندگي بايد کرد!...

گنجشک میخندید به اینکه چرا من هرروز بی هیچ توقعی برایش دانه ...

تو رو از دست بدم چیزی نمیمونه برام مگه جز تو چیزیم هست که از...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۶: «اولی...

سناریو قهوه با بوی شکلات

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش اول_بله، به تو احتیاج دارم. زیرا تو تنها ک...

Part 8

**#disguise** **#دیسگایز** **#Part_26** **#Jeon_Jackson**...

تکپارتی درخواستی

ی روز روباهی ب گرگی گفت:ای گرگ ب من یاد میدهی ک چطور زندگی ک...

یک روزروباهی به گرگ گفت :ای گرگ به من یادمیدهی که چطور زندگی...

روباه به گرگ گفت : زندگی را یادم بده . گرگ گفت : از بالای تپ...

مرد تنهای شب @اعتماد یعنی مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط