{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روزروباهی به گرگ گفت :

یک روزروباهی به گرگ گفت :

ای گرگ به من یادمیدهی که چطور زندگی کنم !

گرگ گفت :بروازاون تپه بپر!!

روباه گفت:ولی شایدپایم بشکند

گرگ گفت: نترس من میگیرمت

وهنگامی که روباه پریدگرگ کمکش نکرد

روباه گفت:پس چراکمکم نکردی منونگرفتی!؟

گرگ گفت:این اولین درسه که یادبگیری به کسی اعتمادنکنی
دیدگاه ها (۸)

سلام صبحتون خدایی وپرازنشاط وامید

ان شاالله

√√√

غروب زیبای کنگان

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:75دختر وارد اتاق نیمه تاریک شد و از پشت پسر را د...

dark life = 27

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 21خبر خیلی سریع به اتاق شورای سل...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۸ روز بعد، هان از لحظه‌ای که وارد مدر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁰_امشب شام توی سالن غذا‌خوری سرو میشه...

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فصل دومپارت بیست و ششم | دوباره از نوبعد از آن شب...برای اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط