{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روباه به گرگ گفت : زندگی را یادم بده . گرگ گفت : از بالای

روباه به گرگ گفت : زندگی را یادم بده . گرگ گفت : از بالای تپه بپر. روباه : پایم میشکند . گرگ: بپر میگیرمت . روباه پرید و گرگ نگرفتش . روباه پرسید : پس چرا نگرفتی ؟ . گرگ گفت : درس اول ، اعتماد یعنی مرگ !!!
دیدگاه ها (۳)

××× ببین مشتی ×××××× لش باش ×××××× نه بی ادب ×××××× هر راه...

دلمـ شکستـ وقتیـ دیدمـ هیچـ وقتـ تنهاشـ نزاشتمـ حتیـ تو اوجـ...

ﺍﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﮎ ﻋﻘﻠﺖ ﺗﻮ ﮐﻤﺮﺗﻪ ﻭ ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﯿﺘﻮ ﺯﯾﺮ ﺷﮑﻤﺖ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ... ...

...متنفرم از تمام صبح هایی کهشب هاش با آرزوی مرگ به سر شد......

این پست واسه کمالگرا هاستخب مثل من کلی برنامه میچینی ارزو دا...

پیوند خون و اختیارپارت ۹ | مرز بین اعتماد و خیانتاون شب، پار...

پارت ۱۲تهیونگ: ول کن خواهرمو یونا : ساکت فقط موهاتو ببند مو ...

You are paying back karma پارت¹⁷⁰⁹:⁰⁵با صدای آلارمش بیدار شد...

سناریو: مرگ پنهان/پارت¹**نویسنده**همه توی کلاس نشسته بودن و ...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگاز اون روز به بعد...آرا ک...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط