{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part8

part8
«دخترِ خیابان بارونی – حقیقتی که زخمی می‌کنه»

بارون تندتر شده بود…
و آریا هنوز وسط خیابون ایستاده بود.
لی مین‌هو روبه‌روش، خیلی آروم، انگار از قبل همه چیز رو می‌دونست.
«فکر کردی اون فقط تو رو دیده؟»
لبخند زد.
«تو فقط ادامه‌ی یه داستانی، نه شروعش.»
آریا نفسش سنگین شد.
«دروغ می‌گی…»
مین‌هو شونه بالا انداخت.
«برو از خودش بپرس.»
و رفت.
مثل همیشه… با یه زخم نصفه.
وقتی آریا برگشت خونه، هوا دیگه همون نبود.
سنگین‌تر.
ساکت‌تر.
جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود.
فهمید.
بدون اینکه حتی حرفی زده بشه.
آریا مستقیم رفت جلوش.
«اون دختر کی بود؟»
چشم‌های جونگ‌کوک بسته شد… فقط برای یه لحظه.
بعد باز شد.
«لیا…»
مکث.
«کسی بود که فکر می‌کردم می‌تونم نجاتش بدم.»
آریا لرزید.
«و نتونستی.»
جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت.
«نه.»
سکوت.
آریا با صدای آروم‌تر گفت:
«و من چی؟»
این سوال، سخت‌ترین سوال بود.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
برای اولین بار، بدون دیوار.
«تو… تنها کسی بودی که خودش موند.»
ولی این جواب، درد رو کم نکرد.
آریا عقب رفت.
«پس من فقط یه جایگزینم؟»
جونگ‌کوک سریع بلند شد.
«نه.»
اما صدایش محکم نبود.
همین کافی بود.
آریا اشک توی چشمش جمع شد، ولی نریخت.
«من نمی‌تونم توی سایه‌ی یه نفر دیگه زندگی کنم…»
و رفت داخل اتاقش.
در بسته شد.
اون شب، جونگ‌کوک پشت در موند.
ساعت‌ها.
بی‌حرکت.
نه برای کنترل…
برای ترس از دست دادن.
✨ ادامه ✨
دیدگاه ها (۰)

part9🖤 «دخترِ خیابان بارونی – فاصله‌ای که نجات می‌دهد یا می...

part10🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی ترس اسم تو را صدا می‌زن...

part7«دخترِ خیابان بارونی – زخمی که اسم داشت»شب آروم بود… و...

part6🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»صبح، هوا خا...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 2Part: 26جونگ کوک به حرف مین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط