part9
part9
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – فاصلهای که نجات میدهد یا میکُشد»
صبح، خونه ساکتتر از همیشه بود.
اون سکوتی که نه آرامش داره، نه دعوا… فقط فاصله.
آریا از اتاقش بیرون نیومده بود.
جونگکوک هم همونجا، پشت در، تا صبح نشسته بود.
نه خواب… نه حرکت.
بالاخره وقتی آریا بیرون اومد، نگاهش کوتاه بود.
سرد.
بیاعتماد.
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«من امروز میرم.»
جونگکوک سریع بلند شد.
«کجا؟»
آریا شونه بالا انداخت.
«جایی که لازم نباشه احساس کنم جای کسی دیگهام.»
اون جمله، مستقیم ضربه زد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد…
بعد آروم گفت:
«تو جای هیچکس نیستی.»
آریا لبخند تلخی زد.
«ولی تو هنوز توی گذشتهت گیر کردی.»
و رفت.
اون روز، همه چیز اشتباه پیش رفت.
آریا قرار نبود تنها باشه… ولی بود.
و همین کافی بود.
ماشین مشکی دوباره.
همون حس قبلی.
همون نفس گیر.
این بار اما فرار نکرد… چون دیر شده بود.
چند ساعت بعد…
جونگکوک تماس گرفت.
هیچ جواب.
دوباره.
هیچ.
چشمهاش تاریک شد.
اون آرامش مصنوعی شکست.
«لعنتی…»
و بعد… حرکت کرد.
آریا توی یه انبار متروکه بود.
دست بسته نبود… اما گیر افتاده بود.
لی مینهو روبهروش ایستاده بود.
«دیدی؟ وقتی اون نیست، خیلی راحت میشه پیدات کرد.»
آریا عقب رفت.
«اون میاد دنبالم.»
مینهو خندید.
«البته میاد… سوال اینه: این بار دیر نمیرسه؟»
در همون لحظه…
صدای انفجار در.
نور.
دود.
و بعد، قدمها.
آروم… اما کشنده.
جونگکوک وارد شد.
نگاهش فقط روی آریا بود.
«دستتو ازش بردار.»
صدایش پایین… ولی خطرناک.
مینهو لبخند زد.
«بالاخره اومدی.»
✨ ادامه✨
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – فاصلهای که نجات میدهد یا میکُشد»
صبح، خونه ساکتتر از همیشه بود.
اون سکوتی که نه آرامش داره، نه دعوا… فقط فاصله.
آریا از اتاقش بیرون نیومده بود.
جونگکوک هم همونجا، پشت در، تا صبح نشسته بود.
نه خواب… نه حرکت.
بالاخره وقتی آریا بیرون اومد، نگاهش کوتاه بود.
سرد.
بیاعتماد.
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«من امروز میرم.»
جونگکوک سریع بلند شد.
«کجا؟»
آریا شونه بالا انداخت.
«جایی که لازم نباشه احساس کنم جای کسی دیگهام.»
اون جمله، مستقیم ضربه زد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد…
بعد آروم گفت:
«تو جای هیچکس نیستی.»
آریا لبخند تلخی زد.
«ولی تو هنوز توی گذشتهت گیر کردی.»
و رفت.
اون روز، همه چیز اشتباه پیش رفت.
آریا قرار نبود تنها باشه… ولی بود.
و همین کافی بود.
ماشین مشکی دوباره.
همون حس قبلی.
همون نفس گیر.
این بار اما فرار نکرد… چون دیر شده بود.
چند ساعت بعد…
جونگکوک تماس گرفت.
هیچ جواب.
دوباره.
هیچ.
چشمهاش تاریک شد.
اون آرامش مصنوعی شکست.
«لعنتی…»
و بعد… حرکت کرد.
آریا توی یه انبار متروکه بود.
دست بسته نبود… اما گیر افتاده بود.
لی مینهو روبهروش ایستاده بود.
«دیدی؟ وقتی اون نیست، خیلی راحت میشه پیدات کرد.»
آریا عقب رفت.
«اون میاد دنبالم.»
مینهو خندید.
«البته میاد… سوال اینه: این بار دیر نمیرسه؟»
در همون لحظه…
صدای انفجار در.
نور.
دود.
و بعد، قدمها.
آروم… اما کشنده.
جونگکوک وارد شد.
نگاهش فقط روی آریا بود.
«دستتو ازش بردار.»
صدایش پایین… ولی خطرناک.
مینهو لبخند زد.
«بالاخره اومدی.»
✨ ادامه✨
- ۶۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط