{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی نمی توان...

گاهی نمی توان...

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را

با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

با اینکه در زمانه ی بیداد می توان

سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی فریاد خویش را

با  کینه ای گداخته بر گوش باد زد

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد زد
دیدگاه ها (۳)

تکرار در تکرار سرگیجه درآوارم درهم شکسته مثل یک آیینه تکرارم...

امشبشعری نخواهم نوشتشمع را....برای تولدت روشن میکنمو پرهایم ...

هنری

ادامه پارت ۱۹

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

نیکزاد افرسی نیا هرسین کرمانشاه معنای زندگی

چند پارتی جونگ کوک

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ³شب...ساعت از دو بامداد گذشته بود. س...

p28

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت پایانی)

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط