{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:

رمان:
💋 سزاوار مرگ💋
        به قلم:
  👸 رز و رزان👸

 👈 فصل اول👉

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با دلی پر از عشق موبایلمو برداشتم  و به سام زنگ زدم و در کمال تعجب دیدم که تماسمو رد کرد تعجب کردم و رفتم به کافه ایی که همیشه با هم میرفتیم  دیدم اونجاست  اما انگار منتظر کسی بود چون از دیدن من متعجب شد رفتم نشستم رو صندلی رو به روبه روش و بهم گفت :((چرا اومدی اینجا؟))  یکمی من من کردمو گفتم :(( آ... آخه تماسمو رد کردی منم نگرانت  شدمو با خودم فکر کردم شاید اینجایی.))  اخماش رفت تو هم و گفت:(( النا ، من با یکی از دوستام قرار دارم.)) و تا اومدم چیزی بگم گفتش:(( خصوصیه ، خیلی .)) نمیدونم چرا اما یه زره ای دلم شکست و بازم با من من گفتم:(( ی.. یعنی ب..برم؟))  و اونم گفت :((آره .)) . یه دو سالی میشد با هم دوست بودیم و تا حالا اصلا این جوری باهام حرف نزده بود .وقتی نا امید رفتم خونه الناز اومد گفت:(( چی شد نرفته برگشتی .))  منم سعی میکردم بحثو عوض کنم
اما آخر مجببور شدم حقیقتو بگم الناز بعد از شنیدنش گفت:(( حقت بود  نباید بی هماهنگی میرفتی.)) اما هیچ چیز دل  بی قرارمنو رو آروم نمیکرد... . هر جوری با خودم فکر میکردم دلیل قانع کننده ای واسه کسی که منتظرش بود نداشتم،دیگه داشتم دیوونه میشدم:(( واااای خدا، یعنی منتظر کی بودش که منو اونجوری دک کرد ؟؟؟ هااااا کی میتونست باشه !! نکنه .. نکنه اون منتظر یه دختر بوده باشه ؛ نکنه بعد از این د..دو سال از من بدش اومده باشه .))
همون لحظه الناز درو آروم باز کرد و با چشمای اشک آلود اومد تو و پریدو منو بغل کرد ، زار زار گریه میکرد هی میپرسیدم چرا گریه میکنی ولی فقط گریه میکرد !!! آخر دهن باز کرد و گفت :(( حرفهایی که با خودت زدیو شنیدمو بدجور دلم گرفت و یه حس بدی دارم .)) پرسیدم :(( چه حسی ؟؟)) 2 دقیقه سکوت کرد و گفت :(( احساس میکنم داره بهت خیانت میکنه .)) با این حرفش هم عصبی و هم ناراحت شدم و گفتم :(( نه ، غیر ممکنه ؛ نه نه نه )) هیچی نگفت ، از رو تختم بلند شد و اشکاشو پاک کرد و رفت . بعد از رفتنش در و قفل کردم  و کلی گریه کردم .

1 روز بعد....
چشامو باز کردم دیدم صبحه . رفتم دستشویی صورتمو شستم و رفتم سر میز صبحونه ، همه بودن : مامان ،الناز ، ارسلان و آرشاوین . با صدای آرومی گفتم صبح بخیر . بعد از صبحونه رفتم تو اتاق و به سام زنگ زدم بالاخره جواب داد ؛
_بله؟
+سلام سام خوبی؟! منم النا ..
_ سلام مرسی بد نیستم،
+ دلم واست تنگ شده!!
_خب بیا تو پارک بغل خونتون بیام دنبالت بریم خونه ما کسی خونه نیست...
+ آم... باشه حتما ساعت؟؟
_ساعت 9:00 اونجا باش.
+ باشه میبینمت عشقم. خدافظی....
_خداحافظ...

النا :((هوووووراااااا بالاخره میبینمش.)) همون لحظه الناز میاد تو و میگه :(( کیو؟ )) گفتم :((عشقمو،ساممو.)) جوابمو داد :(( این خوبه ، ولی بازم تو اون کافه تکراری ؟)) جوابشو دادم :(( نه خونشون ، دوتایی .)) با ترس گفت :(( ببین النا ، مواظب خودت باش کاری نکنه که .... )) حرفشو قطع کردم :(( نه مراقبم .))
به سمت پارک رفتم دیدم تو ماشینشه رفتم تو ماشین آهنگ مودد علاقم پلی بود ، حرف زدیم انقدر گرم صحبت شدیم که سری رسیدیم خونشون . وارد پذیرایی شدیم با چیزای خوشمزه ای ازم پذیرایی کرد ولی تو اتاقش رام نمیداد ولی وقتی وارد اتاقش میشد انگار با یکی حرف میزد و میومد بیرون . یکمی شک کردم بعد از 10 دقیقه گفت و گو رفت دستشویی منم از فرصت استفاده کردم و رفتم تو اتاقش کسیو ندیدم اما یه چیزی دیدم که شکم 2 برابر شد ؛ یه رژلب قرمز جلوی آیینش بود ... شکه شدم که احساس کردم داره میاد زود درو بستم و رفتم نشستم حال بدی داشتم ، وسط صحبتمون گفتم که باید برم و  رفتم از خونشون. تو راه هی تصویر اون رژلب جلوی چشام بود که سرم گیج رفت و افتادم زمین و به زور بلند شدمو به خونه رسیدم مامانمم نگران شد و منو برد پیشه دکتر خانوادگیمون دکتر گفت :((چیزی نیست یه کمی عصبی شده.)) ولی مامانم ول کن ماجرا نبود و همش ازم میپرسید :(( چی شده؟)) منم هی میگفتم :(( چیزیم نیس فقط یه لحظه چشمام سیاهی رفت .)) بدبختیم از اون جایی شروع شد که به الناز گفت که اینجوری شدم . حالا این الناز دست از سرم بر نمی داره ، فکر  می کنه وقتی خونشون بودم چیزیم شده . شب شده بود و وقت شام بود ، همه دور میز جمع بودیم ، همه از ماجرای امروزم خبر دار بودن جز آرشاوین و ارسلان . که الناز خانوم سر میز شروع کرد به غر غر کردن و به لطف الناز آرشاوین و ارسلان هم فهمیدن ...
دیگه از غر غر های الناز و مامان خسته شده بودم که تصمیم گرفتم یه مدتی تو این خونه نباشم . شب نمیتونستم بخوابم همش تصویر اون رژلب قرمز لعنتی میوم
دیدگاه ها (۶)

رمان: 💋 سزاوار مرگ 💋          به قلم:  👸 رز و رزان 👸   👈 ف...

رمان: 💋 سزاوار مرگ 💋          به قلم:  👸 رز و رزان 👸    👈 ...

معرفی شخصیتهای رمان سزاوار مرگالنا :شخصیت اصلی ، یه دختر 17 ...

چه رفته بودم مثل همیشه تو حیاطمون دیدم یه مرده داره وروور نگ...

رمان دخت من

پارت ۴ (سرنوشت)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

رمان

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

رمان: قلب در تاریکی

shede and shineپارت 3با صدای داد یه نفر بیدار شدم ......رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط