...
...
برای تویی مینویسم که
فاصله دستانت تا دستانِ سردم یک قرن است...
برای تویی که دیگر نگاهم به آن چشمان تبدارت نمی افتد،
و دیگر هرم نفس هایت را روی پوستم حس نمیکنم،
برای تویی که دیگر این سر انگشت های یخ زده رگ های دستانت را لمس نخواهد کرد،
و جریانِ خون توی آن رگ ها را حس نخواهد کرد...
برای تویی که اسمت شده خاطره و داشتنت رویا...
همانقدر دور،همانقدر بعید...
سهم من از این رویا،نه داشتن است،
نه دوباره دیدن...
سهم من،
فقط خواستن است و خواستن...🍃
برای تویی مینویسم که
فاصله دستانت تا دستانِ سردم یک قرن است...
برای تویی که دیگر نگاهم به آن چشمان تبدارت نمی افتد،
و دیگر هرم نفس هایت را روی پوستم حس نمیکنم،
برای تویی که دیگر این سر انگشت های یخ زده رگ های دستانت را لمس نخواهد کرد،
و جریانِ خون توی آن رگ ها را حس نخواهد کرد...
برای تویی که اسمت شده خاطره و داشتنت رویا...
همانقدر دور،همانقدر بعید...
سهم من از این رویا،نه داشتن است،
نه دوباره دیدن...
سهم من،
فقط خواستن است و خواستن...🍃
- ۶۳۹
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط