پارت ۳
پارت ۳
ساعت ۱ و ۵۹ دقیقه ی ظهر_نویسنده "کارن":
چند ساعتی از خوشی هاشون گذشته بود و سر میز داشتن ناهار پیتزا میخوردن.الان به نظر وقت مناسب بود که جونگکوک موضوع ماموریتش رو به تهیونگ بگه پس سر صحبت رو باز کرد:
جونگکوک:میگم خرس عسلی
تهیونگ با دهن پر جواب داد:
تهیونگ:جونم کوکی
جونگکوک:باید یه موضوعی رو بهت بگم.من قراره یک هفته ی کامل برم ماموریت.باید تو اداره بمونم
تهیونگ به محض شنیدن این حرف چونش از بغض لرزید و اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
تهیونگ:یعنی قراره یک هفته نبینمت؟
جونگکوک دست های تهیونگ رو گرفت و گفت:
جونگکوک:قربون اشکات بشم من بچه.قول میدم هر روز هر وقت زنگ زدی بهم جواب بدم و باهات حرف بزنم
تهیونگ با اینکه براش سخت بود قبول کرد.
ساعت ۱ و ۵۹ دقیقه ی ظهر_نویسنده "کارن":
چند ساعتی از خوشی هاشون گذشته بود و سر میز داشتن ناهار پیتزا میخوردن.الان به نظر وقت مناسب بود که جونگکوک موضوع ماموریتش رو به تهیونگ بگه پس سر صحبت رو باز کرد:
جونگکوک:میگم خرس عسلی
تهیونگ با دهن پر جواب داد:
تهیونگ:جونم کوکی
جونگکوک:باید یه موضوعی رو بهت بگم.من قراره یک هفته ی کامل برم ماموریت.باید تو اداره بمونم
تهیونگ به محض شنیدن این حرف چونش از بغض لرزید و اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
تهیونگ:یعنی قراره یک هفته نبینمت؟
جونگکوک دست های تهیونگ رو گرفت و گفت:
جونگکوک:قربون اشکات بشم من بچه.قول میدم هر روز هر وقت زنگ زدی بهم جواب بدم و باهات حرف بزنم
تهیونگ با اینکه براش سخت بود قبول کرد.
- ۲۲۱
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط