{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوری بود که به خاطر کوری‌اش، از خود متنفر بود. او از

دختر کوری بود که به خاطر کوری‌اش، از خود متنفر بود. او از همه کس متنفر بود به جز پسری که عاشق او بود. پسر خود را فدای او می‌کرد.
دختر به پسر گفته بود که اگر می‌توانست جهان را ببیند با او ازدواج خواهد کرد. یک روز، یک نفر یک جفت چشم به دختر داد و او می‌توانست همه چیز از جمله پسر عاشق را ببیند.
در همان لحظه، پسر از دختر پرسید: «حالا که می‌توانی جهان را ببینی، با من ازدواج می‌کنی؟»
دختر تعجب کرد وقتی دید که پسر هم نابیناست و از ازدواج با او خودداری کرد.
پسر در حالی که اشک می‌ریخت رفت و بعداً نامه‌ای به او نوشت با تنها یک جمله: «عزیزم فقط مواظب چشم‌های من باش.»
دیدگاه ها (۲)

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم ! د...

دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری منتطر ایستاده بود انقدر ع...

چـتـرتــــ را بگــــیر . . . چشــــــــــم های من . . . بزرگ...

به جای انگلیسی و آلمانی و فرانسه، برید زبون آدم زبون نفهم یا...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

برای خـدا غیر ممکنی وجود نداره بسپار به خودش🫀🦋‌#داستان جوانی...

چند پارتی پارت ۱ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیصدای قدم‌های دختر...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

تک‌پارتییی جدید از جونگکوک شییی به قلم لینا؟؟:)))ساعت دقیقاً...

داستان عاشقانه جذاب جدید

تک‌پارتییی جدید از جونگکوک شییی به قلم لینا؟؟:)))ساعت دقیقاً...

🖤 قفس سیاه | معرفی رمان👑 شخصیت‌های اصلی🖤 جونگکوک۲۳ ساله | وا...

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط