{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای تو روحت ملوان زبل باز یادم افتاد

ای تو روحت ملوان زبل باز یادم افتاد
.
.
.
.
.
.
.
.
بچه ک بودم وقتی اسفناج میخوردم حس میکردم زورم زیاد شده
میرفتم تو کوچه دعوا،مثله خر کتک میخوردم بر میگشتم
دیدگاه ها (۴)

من یه دخترمهرکاری بخوام میکنم گوشیم همیشه تو دستمه دلیل ندار...

♥♡♥

وای ترکیدم.......آخوندا باهم میدویدن عمامه ی یکیشون افتادلره...

چارلی چاپلین :دخترکم، هیچگاه هم آغوشی هایت را با عشق مقایسه ...

رمان دخت من

رمان دخت من

فصل 1 پارت 5بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و...

رمان عشق ممنوع

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

برده عمارت جئون

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

رمان دخت من

اون اعتمادی که من به تو داشتمهمه یک بار زیر روشد یک بار عوض ...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط