روزی از پدرم پرسیدم آیا تا بحال هیچ ،روی خوشبختی رادیده ا
روزی از پدرم پرسیدم آیا تا بحال هیچ ،روی خوشبختی رادیده ای؟؟؟؟
پدرم گفت که شبی اشتباهاً سایه خوشبختی را در خواب دیدم...
که بر اسبی زرین سوار بود،بپای اسبش افتادم ، زین اسب را به آغوش کشیدم به سینه فشردم و بوسیدم و خندیدم و گریه کردم... درست مثل دیوانه ای بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن، تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده بود....
آنوقت گفتم :آخر چرا ، خوشبختی یکبار در کلبه ی خراب مارا نمی کوبد؟
مگر ما بشر نیستیم؟؟؟..
سایه خوشبختی با نعره های جگرخراش، صدا در سینه ام خفه کرد و...گفت:
برو!.. برو ای انسان ساده دل. تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، آشکار است. خوشبختی را در این اجتماع با تو کاری نیست!!!!...
به کف دستم نگاهی کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز ، پینه های دستم را نوازش میکرد!!...
پدرم گفت که شبی اشتباهاً سایه خوشبختی را در خواب دیدم...
که بر اسبی زرین سوار بود،بپای اسبش افتادم ، زین اسب را به آغوش کشیدم به سینه فشردم و بوسیدم و خندیدم و گریه کردم... درست مثل دیوانه ای بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن، تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده بود....
آنوقت گفتم :آخر چرا ، خوشبختی یکبار در کلبه ی خراب مارا نمی کوبد؟
مگر ما بشر نیستیم؟؟؟..
سایه خوشبختی با نعره های جگرخراش، صدا در سینه ام خفه کرد و...گفت:
برو!.. برو ای انسان ساده دل. تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، آشکار است. خوشبختی را در این اجتماع با تو کاری نیست!!!!...
به کف دستم نگاهی کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز ، پینه های دستم را نوازش میکرد!!...
- ۸۰۹
- ۲۸ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط