{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم

من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم
که در غروب آن‌ها در خیابان از تنهایی گریستیم؛
ما نه آواره بودیم ، نه غریب اما،
این بعد از ظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت
می‌گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی‌گردد،
اما نمی‌دانم چرا
این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند!

#هـٓـِٰٓـِٓـِٓـِٰٓـِـِٓـِٓٓٓٓـِِـِٓـِٰٓٓٓـِِـٓی#
دیدگاه ها (۳)

دیالوگ بسیار زیبای بهرام راد دیالوگ بسیار زیبای بهرام رادان ...

ایشالٰـا اونے کـِ... بــٰـاعثـ مے...

صبر کلاهیستبافته شده از خیال آمدنت بر سر!که روزهای سرد نیامد...

وقتی بخواهی بمانی حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد خالی اش م...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

نـمـى دانـم بعد تو چـه بــر سـرم آمده !...كه بــعـد از رفـتـ...

یا #مهدی عزیز !شما چراغ دل‌ های ما هستید. هرگاه احساس تنهایی...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش اول_اگر باد هم خاکم را ببرد و هیچ شوم، باز...

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

ملتی که سنگر را خالی نکردبسم الله الرحمن الرحیمدویست شب گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط