Season Nightmare of Love
Season✨️2 _ Nightmare of Love💖✨️
Part 72
غرق در افکارش بود که با صدای خدمت کار به خودش اومد
خدمت کار: تموم شد بانوی من
سویون: اهوم ممنون
خدمتکار: خواهش میکنم بانوی من
سیسو: بانوی من کالسکه منظره شماست
سویون:اومدم
مادر: دختر عزیزم مراقب خودت باش
سویون: بهتون که گفتم سر بلندتون میکنم
پدر: بعله تو درست میگفتی عزیزم
سویون: من دیگه میرم
مادر: باشه مراقب خودت باش
سویون سوار کالسکه شد و کمی بعد حرکت کردن سویون به این فکر میکرد که چطور میتونه با شاهزاده رو به رو بشه در حالی که کس دیگه ای رو دوست داشت...کمی گذشت که استادن کالسکه سویون رو از افکارش بیرون آورد
سیسو: بانوی من رسیدیم لطفا پیاده بشید
سویون از کالسکه پیاده شد نگاهی قصر کرد و بعد سرش رو پایین گرفت یاد حرف مادرش افتاد
< مادر: به هیچ وج تا وقتی که بهت اجازه نداده تو صورتش و چشماش نگاه نکن>
سویون وارد شد و سرش رو پایین گرف تعظیم کرد
سویون: پادشاه و ملکه بزرگ و شاهزاده من مین سویون از خاندان مین هستم پدرم وزیر اعظم دربار و برادرم فرمانده لشکر و بهترین دوست شاهزاده هستن خیلی خوشحال هستم که سعادت دیدار با شما رو دارم و افتخار این رو دارم که با شما سخن بگویم باز تعظیمی کردم
(مادر جیمین رو ملکه و پدر جیمین رو پادشاه )
ملکه: خوش اومدی عزیزم
پادشاه: خوشحال هستم که همچین بانوی با نزاکتی عروس من میشه
جیمین: پدر جان لطفا تند نرید ایشون اگر نخواستن و دوست نداشتن میتونن من رو به همسری نپذیرند
سویون ویو
از حرفی که زد خوشم اومد پس یوجون راست میگفت ولی...صبر کن...چرا انقدر این صدا برام اشناست؟...انگار یه جایی...یه جایی شنیدم
.....
ادامه دارد....
Part 72
غرق در افکارش بود که با صدای خدمت کار به خودش اومد
خدمت کار: تموم شد بانوی من
سویون: اهوم ممنون
خدمتکار: خواهش میکنم بانوی من
سیسو: بانوی من کالسکه منظره شماست
سویون:اومدم
مادر: دختر عزیزم مراقب خودت باش
سویون: بهتون که گفتم سر بلندتون میکنم
پدر: بعله تو درست میگفتی عزیزم
سویون: من دیگه میرم
مادر: باشه مراقب خودت باش
سویون سوار کالسکه شد و کمی بعد حرکت کردن سویون به این فکر میکرد که چطور میتونه با شاهزاده رو به رو بشه در حالی که کس دیگه ای رو دوست داشت...کمی گذشت که استادن کالسکه سویون رو از افکارش بیرون آورد
سیسو: بانوی من رسیدیم لطفا پیاده بشید
سویون از کالسکه پیاده شد نگاهی قصر کرد و بعد سرش رو پایین گرفت یاد حرف مادرش افتاد
< مادر: به هیچ وج تا وقتی که بهت اجازه نداده تو صورتش و چشماش نگاه نکن>
سویون وارد شد و سرش رو پایین گرف تعظیم کرد
سویون: پادشاه و ملکه بزرگ و شاهزاده من مین سویون از خاندان مین هستم پدرم وزیر اعظم دربار و برادرم فرمانده لشکر و بهترین دوست شاهزاده هستن خیلی خوشحال هستم که سعادت دیدار با شما رو دارم و افتخار این رو دارم که با شما سخن بگویم باز تعظیمی کردم
(مادر جیمین رو ملکه و پدر جیمین رو پادشاه )
ملکه: خوش اومدی عزیزم
پادشاه: خوشحال هستم که همچین بانوی با نزاکتی عروس من میشه
جیمین: پدر جان لطفا تند نرید ایشون اگر نخواستن و دوست نداشتن میتونن من رو به همسری نپذیرند
سویون ویو
از حرفی که زد خوشم اومد پس یوجون راست میگفت ولی...صبر کن...چرا انقدر این صدا برام اشناست؟...انگار یه جایی...یه جایی شنیدم
.....
ادامه دارد....
- ۶.۲k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط